نوشته هاي من براي خودم
آتش بگیر که بدانی چه میکشم ...احساس سوختن به تماشا نمی شود!
هر روز دلم در غم تو زارتر است
وز من دل بی رحم تو بیزارتر است
بگذاشتیم غم تو نگذاشتت مرا
حقا که غمت از تو وفادارتر است
خاطرات بر جای مانده از تو هیزمی است برای آتشی شعله ور
دراین روزهای به خاکسترنشسته ی زندگیم ... و زخمی است
عمیق بر دلی که با دل تو باریدن اموخت و طعم شیرین عشق
را برای اولین بار مزه کرد ... من در بهار یک سالگی انتظارم حضور
ظهور تو را به قیمت جان خریدارم و بی صبرانه آمدنت را فریاد
می کنم ...صدایم را می شنوی ؟ صدای عشق و درد و
بی تابی و انتظاری کشنده ... در آرزوی امدنت از
شب تا سحر با ماه و ستارها دردمندانه نجوا
میکنم : کاش بیایی ... کاش بیایی ....
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
بود ایا که ز دیوانه ی خود یاد کند
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت
پاورقی : ۱ـ چهل سالگی هم تموم شد ... پارسال این موقع توی
هواپیما ی توکیو ــ تهران و برگشت به ایران بودم چه روزهای تلخی
بودن ان روزها ... و حالا دیگه ...بگمانم ننویسم بهتر... و امسال
هم در پرواز کیپ تان به تهران ... تاسال دیگه خدا چه خواهد کجا
باشم و در چه حالی ... ولی هیچوقت این روزها رو در سال ۸۷ از
یاد نخواهم برد ... اینم تصویری از زندگی من و شایدم خیلی های
دیگه خیلی مناسبت داره با روز تولد ...
۲ ـ دیشب از سفر افریقا برگشتم... جای شما خالی چه محشری
بود طبیعت بسیار زیبای افریقا و دیدن خیلی چیزهایی که توی این
همه سال در کتاب جغرافیا خونده بودیم دماغه ی امید نیک ٬ محل
اتصال اقیانوس هند و اطلس به هم ٬ اتصال دو جریان اب گرم گلف
استریم با جریان اب سرد سرف استریم ... سفری پارک انم توی
جنگلهای افریقا و دیدن حیواناتی مثل شیر و زرافه و فیل ... که
کنار هم زندگی می کردن ... رفتن توی اقیانوس با یه قفس و
حمله ی کوسه های گرسنه ... دیدن شنای دلفین ها و نهنگها
در محل زندگی طبیعی شون وای نمی دونید چقدر هیجان انگیز
بود و لذت بخش .... و از همه جالب تر جهت ماه بود که برعکس
جهت ماه در نیمکره ی ما بود ... این سفر رو هم تنهایی رفتم ...
پيام هاي ديگران () |
۱۳۸۸/۸/٢ - حميده |
لینک به نوشته
کجا پنهان کنم این آتش پیچیده دامان را ؟ ....
*ما برفتیم دلی آواره درکویت بماند *
*****
خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود
به هر درش که بخوانند بیخبر نرود
طمع در آن لب شیرین نکردنم اولی
ولی چگونه مگس از پی شکر نرود
سواد دیده غمدیدهام به اشک مشوی
که نقش خال توام هرگز از نظر نرود
ز من چو باد صبا بوی خود دریغ مدار
چرا که بی سر زلف توام به سر نرود
دلا مباش چنین هرزه گرد و هرجایی
که هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود
مکن به چشم حقارت نگاه در من مست
که آبروی شریعت بدین قدر نرود
من گدا هوس سرو قامتی دارم
که دست در کمرش جز به سیم و زر نرود
تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری
وفای عهد من از خاطرت به درنرود
سیاه نامه تر از خود کسی نمیبینم
چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود
به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفید
چو باشه در پی هر صید مختصر نرود
بیار باده و اول به دست حافظ ده
به شرط آن که ز مجلس سخن به درنرود
دلم تنگ است و بیقراری میکند و بی تاب توست ...امشب این
ماه وستارگان و آسمان یکجا مرا غرق در یاد تو کرده اند و خواب
از چشمانم گرفته اند... و من باز قلم دردست می نویسم از تو و
برای تو از دلتنگی هایم برای آن روزهای بارانی برای آن چشمانی
که رویا می بافت و صد سخن داشت ... برای کوچه هایی که
آرزو میکردیم هیچگاه به پایان نرسند ...چقدر خسته ام خسته از
انتظار ٬ خسته از بی تو بودن خسته از بی همزبانی خسته از
چشم دوختن به فردای نیامده که شاید بیایی با یک سبد گل رز
سرخ به تلافی ... چه میگویم ؟ نمی دانم شاید گناه از تو نیست
شاید گناه از من ... فقط می دانم که نبودنت ندیدنت نداشتنت باید
تاوان سنگینی باشد برای گناهی مشترک ... محبوبم ! کجایی که
ببینی چگونه روزهای تنهایی بدون تو بودن را دانه دانه به تسبیح
میکشم و ــ در این شبهای تنهایی ٬ بربام سجاده ی دل به خون
نشسته ام در کنار ماه وستاره ها ــ در قنوت نماز نیازم به شماره
می گیرم و اشکهای هجران را از چشمه ی چشمهای منتظرم
روان میکنم . باشد که اجابت کنی این چشمها را که روزی
به بندت کشیده بودند ...
دیدار ِ تو گر صبح ِ ابد هم دهدم دست
من سر خوشم از لذت ِ این چشم به راهی
به پرنده ی خسته و درد مندی می مانم که صیادی دام بر
لانه ی ویرانه ام نهاد و باشور عشق خود از ان کاخی ساخت
باشکوه ...برای روزگار هجرانش ... آآآخ چقدر دلم تو را کم دارد...
نتونستم این شعر نیمای عزیز نادیده بگیرم...
من به اندازه ی دنیای شما غم دارم
چون تو او را کم و من نیز تو را کم دارم
کاش با قید وثیقه برهم از غم تو
سند ِ سربی ششدانگ ِ جهنم دارم
کیست تا مرثیه خواند به دل مرده ی من
این چه دردی ایست خدا کین همه ماتم دارم
و دقیقا به خلاف صفحات تقویم
چند سالیست که هر ماه محرم دارم
فکر کن هر دوی ما مشترکا هم دردیم
چون تو او را کم و من نیز تو را کم دارم
*****
پ۱: می دانی چند صباحی است به چه می اندیشم ؟ اندیشدین به اینکه
من نمیخواهم دیگر به تو بیندیشم همچنان به تو اندیشیدن است پس
بگذار بکوشم تا نیندیشم که نمیخواهم به تو بیندیشم ...
پ۲:ترجیح می دهم با کفشهایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم
تا این که در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم : دکتر شریعتی
پ۳: این روزها معرفی سه زن در کابینه بد جوری ذهنم مشغول کرده
اولش که خیلی خوشحال شدم و به خودمون دست مریزاد گفتم که
اینهمه تلاش و برو بیا قبل انتخابات و کشیدن مطالبات زنان به کوچه و
خیابان بخصوص قرار دادن ان بعنوان یکی از د غدغه های بزرگ نامزدهای
انتخابات انقدر موفقیت امیز بوده که ادم متحجری مثل رئیس چمهور فعلی
رو که درسال گذشته با ارائه ی لایحه حمایت از خانواده ان افتضاح رو ببار
آورد ٬ وادار به این کار بکنه ٬ این بخودی خود موفقیت بزرگی هستش برای
جنبش زنان ٬ هر جتد که نگرانی هایی داره مثلا اینکه این سه تا خانم نکند
که مردتر از مردان باشند ... نمونه اش همین خانم آجرلو بنده از ان روزی
که این خانم معرفی شده سجاده پهن کردم زار می زنم که رای اعتماد نیاره ...
دوم معرفی این خانمها درشرایط فعلی که دولت با عدم اقبال عمومی روبرو
هست می تونه صرفا یه کارسیاسی برای بدست آوردن مشروعیت باشه.
وسوم اینکه ترس از اینه که این سه وزیر اگر رای بیارند بعنوان چوب دوسر
برای سرکوب جنبش زنان استفاده بشند . چون اگر مثلا یه لایحه ی شبیه همون
لایحه ی ضد خانوده قرار بشه دوباره مطرح بشه ما تا بخواهیم حرف بزنیم
خواهند گفت خب اینها هم خانم هستند دیگر ... بقولی از این خانمها برای
تشدید قوانین تبعیض امیز مرد سالارانه ی جاری کشور استفاده ی شود ...
خلاصه ورود سه خانم در صورت کسب رای اعتماد به کابینه در این دولت و با ان
سابقه ی زن ستیزیش می تونه بیشتر نگران کننده باشه تا خوشحال کننده ...
پيام هاي ديگران () |
۱۳۸۸/۸/٢ - حميده |
لینک به نوشته
بخشای بر آن مرغ که خونش گه بسمل! بر خاک بریزند و طپیدن نگذارند!
* کاش می شد بوسه بارانت کنم*
جان عاشق را به قربانت کنم
ای که دور از من و در قلب منی
با خبر باش که دنیای منی
دوستت دارم بی آنکه بخواهمت... سخت است در خود بپیچم چون رود
وساکن بمانم چون مرداب... سخت است چون ابر بغرم ولی بی صدا
چون باران ببارم ولی درخفا ... سرگشتگی است بخواهمت با تمام
وجود ... بی انکه بفشارمت در میان بازوانم ... وسختر اینکه ٬
همه ی اینها را بخواهم و بتوانم ولی باز بگریزم .... راستی نهایت
عاشقی است وعده ی دیدار در فراسوی پیکرهاااا
و نهایت سر گشتگی است خواستنش تا بی نهایت ٬
تمنایش به تمامی وجود ٬ بی هیچ خواهشی !!
******
گرچه از دیده برفتی به دلم شد جایت
چشم در راهم گوشم به صدای پایت
نه که از دل برود هر چه برفت از دیده
من دل و دیده ببازم به قد و بالایت
غم هجران نچشیدی و نمی دانی چیست
اشک در دیده بجای شکر رویایت
بعد تو نرگس و گل هر گذری می بینم
یاد میایدم از چشم تو لبهایت
همچو شمعی همه تن سوختم آب شدم
شادیم بود بتابم بدل شبهایت
تو نبودی که مگر ظرف وفا بشکستی
خوش که مجنون نشدم در هوس لیلایت
سر به سامان نرسد تاسر ناسازی هست
در سرم نیست بجر سر تو و سودایت
نه به شمیشیر به یک غمزه دونیمم گردان
تا که راحت شوم از دست تو و دنیایت
درد دوری نتوانست کشیدن غافل
وای بر نادر اگر سر نکشد صهبایت
از دوست خوبم" نادر"
******
دلم خیلی بیشتر از حجمش پر.. پر از جای خالی تو ٬
پر از دلتنگی برای نگاه تو ٬
پر از آرزوی قدم زدن در کوچه پس کوچه های شهر با تو ...
پر از حس پرواز ... پر از تو ...
دلم خیلی بشتر از حجمش تو را کم دارد
چشمهایم خیلی بیشتر از سویشان چشم انتظار تو اند ...
نازنینم ! میدانم که نمیایی ـ نه ـ اصلا اگر بیایی من م ی روم ...
همه ی اینها را کم دارم و سخت آرزو مندم ...
ولی میدانم که با آمدنت هیچگاه نه آرزوهایم بر آورده خواهند شد و
نه تمناهایم دست یافتنی ... آآآ خ چه می گویم ؟
جغرافیای کوچک دل من به وسعت آغوش مهربان توست ٬
ای کاش تنگ تر شود این سرزمین من...
دریای من به پهنای چشمان عاشق توست ...ای کاش غرق
شوم در میان چشمانت ...
در نبود تو سینه ام به تنگی تنگترین تنگه ی روی زمین است ...
و اگر بیایی بی کران آسمان را نیز کم خواهم آورد ...
******
بکویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم!
بدل امید درمان داشتم درمانده تر رفتم!
تو کوته دستیم میخواستی ورنه من مسکین!
براه عشق اگر از پا در افتادم بسر رفتم!
نیامد دامن وصلت بدستم هر چه کوشیدم!
ز کویت عاقبت با دامنی خون جگر رفتم!
ندانستم که تو کی امدی ایدوست کی رفتی!
به من تا مژده اوردند من از خود بدر رفتم!
تو قدر من ندانستی و حیف از بلبلی چون من!
که از خار غمت ای تازه گل خونینه پر رفتم!
مرا ازردی و گفتم که خواهم رفت از کویت!
بلی رفتم ولی هر جا که رفتم دربدر رفتم!
بپایت ریختم اشکی و رفتم در گذر از من!
از این ره بر نمیگردم که چون شمع سحر رفتم!
تو رشک افتابی کی بدست(سایه)میائی!
دریغا اخر از کوی تو با غم همسفر رفتم!
* پ ۱ : دو شب پشت هم دوتا کنسرت رفتم عالی بود یکی کنسرت بانوی
آواز ایران هنگامه اخوان که بعد از ۳۰ سال امده بود اینجا ... و چقدر دلم
سوخت برای اقایونی که خیلی مشتاق بودن بیان و کنسرت ببینند ولی به
برکت دین مبین اسلام جمهوری اسلامی ناکام موندند و دوم یه کنسرت که
ظاهرا هنرمندهای معروفی نداشت و لی چون از چندین ساز ایرانی استفاده
شد بود و شعرهای قشنگی هم خونده شد واقعا روحم تازه شد ....
* پ ۲ : چقدر دلم میخواد ٬ که دلم اجازه بده همه ی اینها رو با آب و تاب
برای تو تعریف کنم ... ولی خب چه میشه کرد ؟ بقول شاعر :
ناز معشوق از نیاز عاشقان بالا گرفت
ورنه پاداش ِ محبت . بی وفایی ها نبود
* پ ۳ : هر چی میخوام اینجا رو سیاسی نکنم ولی نمیشه انگار ٬
در مراسم تنفیذ ٬ اقای خامنه ای گفت : "حوادث بعداز انتخابات یه کاریکاتور
مغلوط از انقلاب ۵۷ بود " این چند روز خیلی دارم فکر میکنم این جمله یعنی چی ؟
اگر تفسیری دارید لطفا بدون بکار بردن کلمات توهین امیز بنویسید . شاید منهم
به یه نتیجه ای رسیدم ...
* پ ۳:یکی می گفت قبل از انتخابات ٬ قرار بود ایران «ژاپن اسلامی » شود، اکنون در
مسیر « کره ی شمالی » شدن قرار داریم و با رئیسجمهور شدن احمدینژاد، «زیمباوه
اسلامی » میشویم.
*****
پيام هاي ديگران () |
۱۳۸۸/٥/٢٧ - حميده |
لینک به نوشته
دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من
دور از تو زغم باده چنان می زنم امشب
کز آتش می شعله کشد خر منم امشب
تا دامن وصلت ز کفم دوش ستاندی
می سوزم و می سوزد از آن دامنم امشب
از کثرت خوف غم فردای فراقت
می لرزم و می لرزد از این غم تنم امشب
در این روزهای بیقراری این روزهای بی کسی نمی خواهم باور کنم
که تنها تر از قبل شده ام ... نمی خواهم باور کنم که در گذشته چه
گذشته و آینده چه خواهد شد ٬ فقط تو را میخواهم و دلم تنگ نگاه
توست ... نمی دانی چقدر سخت است اینکه میان خواستن و
نخواستن ٬ بودن و نبودن ٬ دیدن و ندیدن یکی را انتخاب کنی ...
و چه دشوار است ٬ بتوانی ببینی ٬ بخواهی ٬ باشی ٬ ولی
چشم ببندی و نخواهی و نباشی ... کاش برای چند لحظه جا ی
من بودی ... فقط چند لحظه ... میخواهی باور کنم که هرشب قبل
از آرامش چشمان فریبایت به من نمی اندیشی ؟ میخواهی باور
کنم دیگر دستانم را آرزو نمی کنی ... میخواهی باور کنم دیگر
خاطرات باهم بودنمان را مرور نمی کنی ...میخواهی باور کنم
در گذر از کوچه پس کوچه های شهر مرا به یاد نمی آوری ....
و پشت پنجره به انتظارم نمی نشینی !! می خواهی باور کنم
روزهای بارانی مرا یاد نمی کنی ... می خواهی باور کنم مرا
از یاد برده ای ؟ می خواهی باور کنی که انهمه نامردمی هایت ...
و آن بدرقه ی ناجوانمردانه ات را به فراموشی سپرده ام ؟ می دانم
که می دانی اگر هم بخواهی و ب خواهم همه ی اینها نشدنی ایست .
نازنینم ! دلم تنگ است برای تو و میدانم که ....
آمدم تا مست و مدهوشت کنم ، اما نشد
عاشقانه تکیه بر دوشت کنم ، اما نشد
آمدم تا از سر دلتنگی و دلواپسی
گریه تلخی در آغوشت کنم ، اما نشد
آرزو کردم که یک شب در سراب زندگی
چون شراب کهنه ای نوشت کنم ، اما نشد
نازنینم یاد ِ تو هرگز نرفت از خاطرم
آمدم تا این سخن آویزه گوشت کنم ، اما نشد
شعله شد تا به دل خاکستر احساس تو
لحظه ای رفتم که خاموشت کنم ، اما نشد
بعد از آن دوری و کمرنگی ِ دیدار ِ تو
سعی کردم بوسه ها نوشت کنم اما نشد
پاورقی :۱۰ روزی سفر چین بودم خیلی خوب بود البته طبق معمول تنهایی ٬ هم
خاطره ی خوشی بود و هم تجربه ی ارزنده ای و هم اینکه یه نفسی کشیدیم ...
این روزها دلم خیلی برای مردم می سوزه یک جوری سر خورده شدن و احساس
بدی دارندکه ادم واقعا با تمام وجودش حس می کنه این ملت چقدر مظلومند و تحت
فشار ... نمی دونم والله این مثلا رئیس جمهور هم که مثل این بچه ها که وقتی
حرصشون میگیره و کاری از دستشون بر نمیاد می رن ان دورتر وا ی میستند و
زبونشون در میارن دهنشون کج میکنند ٬ در نهایت بی تدبیری بجای فکری برای حل
مشکل و بدست اوردن دل اینهمه ادم هی داره شکلک در میاره ...
پيام هاي ديگران () |
۱۳۸۸/٥/٢٧ - حميده |
لینک به نوشته
امشب همه اشکم همه رشکم همه دردم
هر چه هستی گذرا نیست هوایت ، بویت
تو ز من یاد کنی یا نکنی ، من به یادت هستم...
******
لعل تو داغی نهاد بر دل بریان من
زلف تو درهم شکست توبه و پیمان من
بی تو دل و جان من سیر شد از جان و دل
جان و دل من تویی ای دل و ای جان من
چون گهر اشک من راه نظر چست بست
چون نگرد در رخت دیدهی گریان من
هر در عشقت که دل داشت نهان از جهان
بر رخ زردم فشاند اشک درافشان من
شد دل بیچاره خون، چارهی دل هم تو ساز
زانکه تو دانی که چیست بر دل بریان من
گر تو نگیریم دست کار من از دست شد
زانکه ندارد کران، وادی هجران من
هم نظری کن ز لطف تا دل درمانده را
بو که به پایان رسد راه بیابان من
هست دل عاشقت منتظر یک نظر
تا که برآید ز تو حاجت دو جهان من
تو دل عطار را سوختهی خویشدار
زانکه دل سنگ سوخت از دل سوزان من
******
کاش بودی میدیدی که این روزها چگونه گلویم را به خنجر ِ تکرار روزهای ِ
بدون توسپرده ام...کاش بودی می دیدی که چگونه بی تابم ...کاش می دیدی بی قراری
هایم را ... کاش شریک شبهای تنهایی و ماه شب چهارده ام بودی ...کاش نجواهایم
را با ماه و آسمان و دریا میشنیدی ...
بیا که من این روزها محکومم به گریز از میان خاطرات منتظر بر پشت پلکهایم ...
بیا یک امشب را به میهمانی ام ... که ابرهای همه عالم در دلم می بارند ...
کجایی تو... که ببینی چگونه در کوچه های بی کسی غریبانه جان میدهم ...
کجایی که از کابوسهای شبانه از بیخوابی ها از خواب دیدنها رهایم کنی ...
بیا تا سربرشانه ات خوابهایم را برایت بگویم !!!!
نازنینم ! تاکی میخواهی آیینه بر دست برخود خیره بمانی !!
نمی دانم در ساغر توچیست که اینگونه مستم میکند...بی نوشیدنی !
دلم هوای تورا دارد سکوتم سرشار است از صدای تو... و تکرار این حرف که ...
دلم تنگ است برای تو ...
******
...گم کرده ام ...
ــ رعنای شهر من؟ کسی او را ندید
آیا کسی یاری پریرو را ندید
یک کهکشان آیینه من گم کرده ام
من را کسی..خود را کسی..او را ندید؟
مثل همیشه چشمهایم کور بود
آن شب اشارت های ابرو را ندید
بیهوده می ریزم به پایت راه را
دستم مگر بر خاک،زانو را ندید
انگار می دانست چیزی رفت و این
"شب روز"های پشت و وارو را ندید
پاورقی : این نوشته رو یک ... برای اینکه برای همیشه برای خودم نگه اش دارم اینجا گذاشتمش ...
سلام بر شما امید که حال ِ خوبی داشته باشید
نزدیک ِ شش ماه است که دارم وبلاگتان را میخوانم همیشه نمی نویسید
اما نوشته هایتان بی نظیر است آن را سیو کرده و هر از گاهی دوباره مرور میکنم حرفهایتان را درد دل
هایتان را با خودتان با خدا با دنیا چقدر جمله بندی و نگارش و بهتر بگویم حرفهایتان را دوست دارم
می خواستم چند بار برای وبلاگ شما پیام بگذرام حتی علت ِ اینکه این کار را نکردم را هم
نمی دانم آخرین مطلب ِ پستتان مربوط به بیست و دوم اردیبهشت ماه می شود آدرس ایمیلتان را هم
از همان بلاگ متوجه شدم و هنوز که چند خطی هست که شروع به نگارش کردم نمی دانم با چه
هدفی برایتان می نویسم نمی دانم چه جسارتی کردم که برایتان تایپ کنم اشعاری که به کار بردید مرا
آن چنان بی خود میکند که گاهی ساعتها مسخ میشوم و مانیتور را نگاه میکنم انسان ِ ... البته اگر
بشود نامم را انسان نهاد انسان ِ هوس باز و سبک سری نیستم یعنی در تمام ِ عمر سعی کردم که نباشم
بی درد هم نبودم که فکر کنید یا حرفهایتان را نمی فهمم یا هر چیز دیگر البته در این شکی نیست که هیچ
کسی مفهوم ِ حرفهای ِ دیگری را به خوبی ِ خود ِ آن شخص درک نمی کند عشق را می ستایم خدا در تمام ِ
تار و پود ِ زندگی ام خدایی میکند مالک ِ من ودار و ندار ِ من است سال ِ پیش تمام ِ زندگی ام را مصادره کرد
عزیزترینم را در حادثه ی تصادف از دست دادم کسی که هفت سال می پرستیدمش نه آن عشقی که امروزه
در کوچه و خیابان ها حراج و مد شده برایتان چه راحت می شود حرف زداصلا نمی دانم چرا این قدر راحت
دارم عنوان میکنم شاید چون نوشته ها و برداشت ها و حس و حالتان را تا مغز استخوانم درک کردم عاشق ِ
فرشته ای بودم و هستم که نه بر اصل ِ جنسیت نه سن و سال و نه هوا و هوس بود او تمام ِ دارایی ِ
ارزشمند ِ من بود بانویی که دو دهه از من بیشتر نفس کشیده بود و
شاید اگر بخواهم حق ِ مطلب را ادا کنم سلطان ِ قلبم و تاج ِ سرم بود ...چقدر امروز دلم برای او تنگ شده
بود و جدآ نمی دانم چه رابطه ای بین ِ او و شما در عالم ارواح یافتم که تصمیم گرفتم پس از شش ماه به
شما پناه بیاورم به جایی که جدآ نمی دانم اصلا به این ایمیلتان سر خواهید زد یا نه شاید تا مدتها و شاید
برای همیشه حتی ایمیل مرا نبینید اما نمی دانم چرا سراسیمه به شما پناه آوردم مرا عفو کنید فقط
میخواستم اعتراف کنم که در وبلاگی که نوشته اید نوشته های من برای خودم خواننده ای دارد که
کلمه های شما در عمق ِ جانش می نشیند جایی نوشته بودید نمی دانید به دنبال ِ چه و کیستید تو هم
دنبال ِ کسی می گردی که ... ؟ دلم گرم شد که برایتان بنوبسم ...جایی در همین دنیای ِ سنگی که
بی عشق و خدا حیات در آن امکان ندارد من در رویایی زندگی میکنم که برای خیلی ها خنده دار
می اید برای کسی قابل فهم نیست اما آن را در دل نوشته هایتان لمس کردم خیلی طولانی شد حرفهایم
مرا ببخشید . که دیگر مدتهاست حتی دستم به قلم هم نمی رود و در آن چیزی نمی نویسم و هیچ کسی جز
سلطانم آن جا را نمی شناخت .
******
این روزها وقایع اینجا واقعا حس و حال همه چیز ازم گرفته باورم نمیشه اینهمه اتحاد اینهمه
رشد مردم و وجود اینهمه مخالف رو ... باور نمی کنم همون بسیجی که یک زمان الگو بود و فرشته ی
نجات کشور از جنگی تمام عیار حالا افتاده باشه به جون مردم ... باور نمی کنم مردم شعار بدن توپ تانک
بسیجی دیگر اثر ندارد ... باور نمیکنم مردم پایگاه بسیج به آتش بکشند ... باور نمی کنم میشه در جشن
پیروزی با چوب و چماق حاضر شد ...و تو این جشن به مردم حمله کرد و فحاشی کرد ... این روزها به
چشمان خودم هم مشکوکم ... کاش همه ی اینها رویایی بیش نبود ... چطور باور کنم ؟؟
شلیک مستقیم بسوی مردم بخصوص دانشجوها رو انم از جانب حکومتی که خمینی ساخت و
پرداخت ..هیهات !!!
******
****
19 نظر
نوشته شده توسط کمند در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 ساعت 20:3 موضوع | لینک ثابت
پيام هاي ديگران () |
۱۳۸۸/٤/٧ - حميده |
لینک به نوشته
در خواب به دیدن تو معتاد شدم
ای قاصد ناب آرزو های محال
مرو از پیشم و عمری نگرانم مگذار
یا چو رفتی بامید دگرانم مگذار
گاهگاهی بمن از مهر پیامی بفرست
فارغ از حال خود ای جان جهانم مگذار
بر دلم داغ غم عشق تو ایام نهاد
تو دگر داغ غم هجر بجانم مگذار
منشین در بر غیر و مبر از یاد مرا
غم دیگر به غم و درد نهانم مگذار
چون دم صبح بروز سیهم خنده مزن
در کف گریه از این بیش عنانم مگذار
جز تو چشم طمع از هر دو جهان پوشیدم
پس تو تنها دگر ای سرو روانم مگذار
حاصل من که ز هستی همه ناکامی بود
برو ای عمر و بجا نام و نشانم مگذار
دامن از دست من دلشده ایدوست مکش
درسر فرقت خود تاب و توانم مگذار
پای بر دیده »............« بنه ای مایه ناز
مرو از پیشم و عمری نگرانم مگذار
بازم ۱۲ ماه قمری شده و ماه از پنجره ی اطاق خوابم داره سرک
می کشه ..و پرتوی نورش بخصوص در شبهای مهتابی اتاق رو روشن
روشن می کنه ...این وقتها مثل دیوانه ها چشم به ماه میدوزم و هر
کاری میکنم که چشم روی هم بگذارم تا خوابم ببره نمیشه ...راستی
تو هم به ماه نگاه میکنی ...اصلا میگم بیا یه قراری بگذاریم تو از انجا
و من از اینجا بعضی شبها با هم کنار ماه قرار بگذاریم ... تو رو
نمی دونم ولی من این روزها دیوانگی هام ...تنهایی هام...
بی پناهی هامو ...در این ۴ روزی که ماه مهمان شبهام هستش
با ان تقسیم می کنم ...
آآآآآآآآ خ من این روزها چه چیز هایی که ندارم !!! یه ماه دارم و
هزار و یک حرف که باید بهش بزنم ایام فاطمیه ماه محرم
حاج منصور راه آهن ... ۷ ماه وقت برای تشکیل یه پرونده ...و
یک دنیاااا تنهایی و یک زندگی و یک دنیااااا خود خواهی ... انجا
که بودم لا اقل ... و اما اینجا ...هیچ !!!
می دونی چه حسی دارم دلم میخواد یه نفر یکی از این چنگالهای
بزرگ کشاورزی رو برداره و محکم بزنه توی صورتم ...تا شاید اینطوری
روزنی باز بشه تا اینهمه بغضی که گلوم ...نه تمام وجودم رو گرفته
راهی برای خروج برای فوران برای فریاد پیدا کنه ... شاید کسی شنید !!
دلم خیلی خیلی زیاد تنگ برای همه ی چیزهایی که از دست دادم حتی
برای تو ...با اینکه میدونم ....
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
صیاد رفته باشد در دام مانده باشد
می دانی چیست
راستش را بخواهی این روزها دیگر
رفتنم از اینجا آزارم نمی دهد که
هیچ ٬ بلکه بی صبرانه انتظارش را
می کشم تا از این غم غربت رها
شوم . میدانی ماندنم و غریبه
بودنم با تو یعنی "غربت" و من تاب
این غریبانه ماندن را ندارم .... اگر
بگویم با هر بار دیدنت متحمل
غربتی میشوم به بزرگی تمام
لحظه های با هم بودنمان ...چه
می گویی ؟
راستش هر بار که قراری با تو
میگذارم از هر چند قرار حتما لا اقل
یکیش مبدل میشود به بغضی
بزرگ در گلویم که تامدتها در دلم
لانه می کند ....
تمام نوشته هایم را برای تو
نوشتم اما تنها کسی که انها را
نخواند تو بودی ...خواستم
بخوانمت ولی بخیلانه نوشته هایت
را اشعارت را از من دریغ کردی و
فقط گاه گاهی نیم جرعه ای
نوشاندی ...
پاورقی : گویا خیلی پراکنده گویی کردم ولی خب حس این روزهام
اینجوری دیگه کاریش نمیشه کرد ...
یه سفر رفتم یه دشت شقایق وحشی دیدم... وااای چه حسی داشتم ...
برگشت به دوران تجرد و ان سفرهای یه نفره ... که مدتها بود فرا موشش
کرده بودم... ولی ظاهرا باید دوباره از سر بگیرمش ...
نظر بدهید
پيام هاي ديگران () |
۱۳۸۸/٢/٢٢ - حميده |
لینک به نوشته
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد ....
بدین افسونگری وحشی نگاهی مزن بر چهره رنگ بی گناهی
شرابی تو شراب زندگی بخش شبی می نوشمت خواهی نخواهی
توچشمات مال من نیست نگات دنبال من نیست چشاتو دزدکی
دیدم توقهوه ات فال من نیست نمی دونی دیگه حالی توی احوال
من نیست تو از من دلخوری اما اینا اشکال من نیست .از انوقتی
که هیچ گوشی دیگه اشغال من نیست ..نه تو نه هیچکس دیگه تو
استقبال من نیست ...نمی دونی تو قلب تو دیگه جایی واسه امسال
من نیست یه ذره دلخوشی حتی توی اقبال من نیست بهارش
اینجوری باشه ... نه امسال سال من نیست ...
************
یه وقتی ته دل آدم یه چیزی هست که همش نگران
نکنه از دستش بده نکنه از بین بره نکنه تموم بشه یا
کمرنگ بشه نمیدونم چجوری بگم ...گاهی دوست
دارم دلمو بیارم بیرون آروم بگیرمش توی دستام ساعت
ها نگاهش کنم ببینم توی این یه ذره جا چطور میتونه
اینهمه حس اینهمه عشق اینهمه آرزو جا بگیره....
بگیرمش توی دستام بعد بیارمش بچسبونمش روی
سینه ام فشارش بدم نوازشش کنم...محکم توی بغلم
فشارش بدم اشکش در بیارم .... مثل ان حسی که تو
بعضی وقتها داشتی وچقدر عمیق من انرو با تمام وجودم
دریافت می کردم ... بچشم دل دست و پا زدنت رو پر پر
شدنت رو برای یک لحظه در اغوش گرفتن .... حس
می کردم ... یادش بخیر همیشه چقدر زود دیر میشه
چقدر دلتنگ ان روزهام چقدر در این دنیای پر هیاهوی
ماشینی بی احساس بی تابانه مشتاق ان نگاهها
هستم .... گاهی حتی دلم برای خودمم تنگ میشه
انجا تو رو جا گذاشتم و اینجا هم خودم روگم کردم ...
کاش همه ی این اتفاقها نمی افتاد ... کاش اینطور
نمی شد ...آآآ خ ...
او به پر زد آتش و
من باورم آتش گرفت...
به کناری نشسته بودم
که کسی مرا صدا زد
یه نهیبی به دلم زد
یه نگاهی به نگام کرد
و بگفتا که کجایی
در پی کدوم صدایی
در پی کدوم نگاهی
که چنین فسرده گشتی
خسته آهسته و تنها
در کناری اینچنینی
به نوایی به او گفتم
که ندونم در کجایم
در پس کدوم نگاهم
در پس همون نگاهی
که چنان زدم صدایی
که دلم شکست و لرزید
وَ شد عاشق صدایش
برسان مرا به پایش
چو رسانم به وصالش
بشود شب وداعم
بروم ز وادی عشق
و بگویم که تمام است
************
لابد شما هم می گویید زندگی زیباست توام با آرزوها ودلبستگی
ها .اما تنها راه پایان دادن به رنج همین مرگ ارزوها وفناشدن دل
بستگی هاست پس زندگی زیبانیست!!!
پيام هاي ديگران () |
۱۳۸۸/۱/٢٥ - حميده |
لینک به نوشته
گاهت را حلالم کن که شاید این نگاه آخرت باشد .........
خاک نشین ره می خانه ام خانه خراب دل دیوانه ام
ای که به دام تو اسیرم اسیر لذت دیوانگی از من مگیر
عاقبت روز وداعش سر رسید
خون دل از دیدگان من چکید
در نگاهش مهربانی بود و بس
عاشقی با هم زبانی بود و بس
گر چه لب بربسته بود از گفتگو
در درونش ناله بود و های و هو
با سکوتش گریه را بیچاره کرد
اشک غم را بی دل و آواره کرد
مانده بودم خیره در چشمان او
بی صدا بودم ولی حیران او
کاش فریادی ز دل بیرون شدی
لیلی من از جنون مجنون شدی
گریه میکردم بدون اشک و آه
ناله ها در سینه اما با نگاه
دست خود آهسته او بالا گرفت
از دل مجنون دل لیلا گرفت
گوشه چشمش روان شد چشمه ای
چشمه را در چشم لیلا دیده ای ؟
دل ز کف دادم منم گریان شدم
همنوا با اشک او نالان شدم
با نگاه آخرش پرپر شدم
همچو برگ لاله ی احمر شدم
رفتن او رفتن جان من است
دیدن او دین و ایمان من است
هر کجا باشد خدا یارش بود
دست حق یار و نگهدارش بود ...
خیلی دورتر از آن غروبی که تو در اولین شامگاه آشنایی مان نشان کردی
تنها و بی کس در ساحل نشسته ام و به تو می اندیشم ... آه چه دست
ن ایافتنی شده ای چه دور مانده ای از من از ما ... چقدر غریبم من ... و
چقدر مشتاق برای با تو بودن ... وای چه فاصله ایست میان چشمان من و
تو ...چشمانی که روزگاری محسورت کرده بودند ... راستی الان کجایی ؟
به چه می اندیشی ؟ با که هم کلامی ؟ هم دلی ؟
ماه من ! دستانم یخ زده اند در حسرت گرمای دستانت ...سردم
است ...کی بر میگردی ؟ بیا با تو ام غریبه ی دیر آشنا ...من بیمارم بیمار
نگاه مهربان و مشتاقت ... من تب دارم تب دیدارت تب حضورت تب
چشمانت !!! بیا ای دشمن دوست داشتنی ... ای بی وفا یار ..
ای نگار سنگدل ...ای همه چیز همه هستی ...بی تو به گمشده ای
سر گردان نابینا ی بی عصا می مانم ...
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
برای خاطر تنها یکی مجنونِ صحراگردِ بی سامان،
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو،
آواره و دیوانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
به گردِ شمع سوزانِ دلِ عشاقِ سرگردان،
سراپایِ وجودِ بی وفا معشوق را،
پروانه می کردم.
دلم تنگ است برای کسی که نیمه ی دوم فصل چهارم زندگیم بود ...
زمستان را می گویم ...زمستان را !!
همو که با طلوع غروب نابهنگامش آتشی در نیستان دل بی قرارم
برافروخت و خود به تماشا ایستاد... آنکه دائم هوس سوختن ما
می کرد .... کاش می آمد از دور تماشا می کرد ....
شاید که بیاید و خاکسترم را بر باد و آب و دریا بسپرد ...
و یا شاید در زمین زیر خروارها خاک دفن کند ... که مبادا خاکسترم
دامنگیرش شود ... بر دامنش بنشیند ! ... نمیدانم فقط می دانم که
آرزو دارم بیاید !! همین بیاید !!!
میدانم با آمدنش جانی دوباره بر خاکسترم خواهد دمید ...زنده خواهم
شد ... میدانم من زنده خواهم شد ... دستم نمی رسد که در آغوش
گیرمت ... ای ماه با که دست در آغوش میکنی ...
به تیغم گر زنی دستت نگیرم و گر تیرم زنی منت پذیرم ... کمان ابروی ما
را گو مزن تیغ ... که پیش چشم بیمارت بمیرم !
پيام هاي ديگران () |
۱۳۸۸/۱/٢٥ - حميده |
لینک به نوشته
همچنان در بند خود بودی که بود ....
یک شب آتش در نیستانی فتاد
سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد
شعله تا سر گرم کام خویش شد
هر نیی شمع مزار خویش شد
نی به آتش گفت کین آشوب چیست ؟
مر ترا زین سوختن مطلو ب چیست ؟
گفت آتش بی سبب نفروختم
دعوی بی معنی ت را سوختم
زانکه می گفتی نی ام با صد نمود
همچنان در بند خود بودی که بود
مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است
دانه تویی دام تویی باده تویی جام تویی ...
هر یک از ما ذره ای هستیم آکنده از آگاهی هامان٬
ذره ای کوچک از وجودی محکوم به مرگ که از هیچ
میاییم..و همچون ستاره ای کوچک در بی کران کهکشان ٬
کور سویی می زنیم....وباز... نمی دانم اگر درست شنیده
باشیم بعد از عبور از بهشت وجهنم ...هیچ !!!
همراهی همراهان ...نیمه راه ... مانده است ....
دفتری از نا نوشته ها ماند و این مای بیقرار...
نمی دانم چگونه است ؟ شکوفه های انتظار سر بر
نمی آورند.طاقتم رو به سراشیبی نهاده است...
دوری از بهارسزاوار من نیست...مرا به گلهای پیوندمان
آرزوهابود...تو را نمی دانم... ولی من امیدم را به
دستهای مهر بانت دوخته بودم...که شاید تنهایی ام را رونق
بخشد...و کلبه ی حقیر دلم را به مهمانسرای انسانی پاک
و بی ریا بدل سازد.
و اینک در ازدحام این همه حسرت و دوری ٬ چلچراغی از
نام و یاد تو بر سقف تنهایی ام آویخته ام....و چراغ دل به
آرزوی دیدار روشن داشته ام ...و صبرم را بر دشت سبز
امید کاشته ام...تا مباد خشکسالی نبودنت ویرانش سازد...
دوست من هیچ باور داری که بدینسان تو را بر معبد
دلتنگی هایم ٬پرستشگاه زمزمه های عاشقانه ام کرده باشم
؟...هیچ می دانی در نبود تو ٬ هزاران بار قایقی ساخته ام ٬ تا
موج چشمانت به اشارتی آب برسرزمین خشک و بی محصول
امیدم بیفکند؟می روم تا سبدی از گلهای رز بر مزار بی سنگ و
نشان تردیدهایم نثار کنم ...که دیری است کسی برای رفع ابهام
هایش قدمی بر نمی دارد...و پرسشی از خرمن سوالهایش را
پاسخ نمی گوید...حتی تو ! نازنینم !! باغبانی چون توباید٬ تا
درخت زندگیم راسیراب کند...این روزها در پاییز سرد گرمای
وجودت صبورانه تاب آورده ام ٬ تا پاسبانی کنم نهال تازه
کاشته ی دیر آشنای دوستی مان را...چه سرمایی بر من
می بارد در زمستان بی کسی ام !! در خود می بارم و کوچک
می شوم ٬ در انتظار بهار...بهار یعنی تو ٬ وقتی که
لبخند می زنی...وقتی که سلام می کنی ... وقتی که
سلامت باد می گویی . نازنینم !! زیر سایه ی نگاه توست
که می شود تاهمیشه سبز بود... بهار بود...سلامت بود ...
گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام ...
آخرین بار گرم رفتن دیدمش لحظه های واپسین دیدار بود
او به رفتن بود و من در التهاب دیده ام گریان دلم بیمار بود
گفتمش از گریه لبریزم مرو گفت جانا ناگزیرم ناگزیر
گفتم او را لحظه دیگر بمان گفت می خواهم ولی دیر است دیر
در نگاهش خیره ماندم بی امید سر نهادم غمزده بر دوش او
بوسه های گریه آلودم نشست بر رخ و بر لاله های گوش او
از سخن ماندیم و با رمز و نگاه گفت می دانم جدایی زود بود
با نگاه آخرینش پیش ما های های گریه بدرود بود
گفتا که من فرموده ام تا با تو طراری کند
پاورقی :
نه از آغاز چنین رسمی بود ... و نه فرجام چنین خواهد شد... که کسی جز تو
تو را دریابد ... تو در این راه رسیدن به خودت تنهایی ...
دلم خیلی خیلی زیاد برای خیلی خیلی چیزهای دوست داشتنی که دیگه رسیدن
بهشون خیلی خیلی دور به نظر می رسه تنگ شده ...تازه دارم می فهمم که
داشتن آرزو و نرسیدن به ان و نداشتن امید برای رسیدن بهش چه مزه ای هستش
و این مزه خیلی خیلی بیشتر از انی که فکر می کردم می تونه خیلی خیلی تلخ
باشه ....
ان نوشته ی بالا بقلم خودم نیست یعنی نمی دونم چقدر ش خودم نوشتم
چقدرش رو از جایی برداشتم ...
پيام هاي ديگران () |
۱۳۸۸/۱/٢٥ - حميده |
لینک به نوشته
چون هست روزگارت ؟ ما را یکی خبر کن ...
چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند...
و تماشای تو زیباست اگر بگذارند
دل آواره من این همه آواره مگرد !
خانه ی دوست هم اینچاست اگر بگذارند ...
دلم در گرو توست دیدگان کم فروغم بر راه مانده است نازنینم !
کجا بجویمت ؟ تو بی من چونی ؟ آرام و قرارم ربودی و خود
آسوده خاطر برگهواره ی دل بیقرارم جا خوش کرده در خواب
ناز غنوده ای ... بی من ! و بی اعتنا به بی قراری هایم ...
تکانهای دلم چون حرکت آرام گهواره در دستان مادری سراپا
عشق... تو را در خوابی عمیق فرو برده ... کاش دمی چشم
می گشودی و چشمان منتظرم را با نگاه زیبا و رویای ات
نوازش می کردی ...
دلم آشوب است آشوب !!! ا اختیار دلم چون اسبی چمو ش و
گریز پا از دستم رفته ... تمام لحظاتم در حسرت آن روزها و آن
کوچه پس کوچه ها سپری میشود ... به همین زودی دیدن آنجا
برایم تبدیل شده به آرزویی دور و دست نایا فتنی ... می دانم
پریشان گویی می کنم ... میدانم نباید چنین باشم ولی هستم ...
می دانم این راه به ناکجا آباد ختم خواهد شد ...نه اصلا راه بجایی
نخواهم برد ...می دانم همه چیز تمام شده ... می دانم هر رفتنی
را بازگشتی است... ولی چه کنم با این دل سودایی ... که جز
ساز خود کوک نمی کند ... افسار گسیخته و کام خود می راند و
مرا نیز کشان کشان با خود می برد .... بی اندک عنایت و نگاهی
به پشت سر .... به انسان در مانده ای می مانم که تمام توش و
توان از دست داده و چون خسی بی اراده در میان گردبادی
سهمگین سر گردان مانده ..... بی اختیار به این سو و آن سو
می روم ...نمی دانم چگونه سر از این گوشه ی غریب دنیا
بر آوردم که اینگونه غم غربت بر دلم سنگینی کند ... آری عجیب
است من احساس غربت می کنم در زادگاهم ...بیگانه ام با مردمی
که از انها متولد شدم در میان آنها بزرگ شدم .. آآآآخ چه می گویم
اینهمه پریشان خاطری از چه روست ... آاااااا ی دل دیوانه
دمی آرام بگیرررررررررررر پیش از آنکه زنده زنده در
گورت کنم و آنگاه بر سر مزارت به سوگ بنشینم ...
ساربان تند مران ورنه چنان می گریم
که تو و ناقه و محفل همه در گل بروند
سر آن کشته بنازم که پس از کشته شدن
سر خود گیرد و اندر پی قاتل برود .......
باکم از کشته شدن نیست از آن می ترسم
که هنوزم رمقی باشد و قاتل برود ............
پاورقی : خداوندا اگر روزی بشر گردی..... زحال ما خبر گردی ....پشیمان
می شوی از قصه خلقت ،از این بودن ! ! !
خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر...این هبوط بى دلیل،این سقوط
ناگزیر...آسمانِ بى هدف، بادهاى بى طرف... ابرهاى سر به راه، بیدهاى
سر به زیر ...اى نظاره ی شگفت ، اى نگاه ناگهان ...اى هماره در نظر، اى هنوز
بى نظیر ...آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصیح ...مثل خطى از هبوط،
مثل سطرى از کویر...مثل شعر ناگهان، مثل گریه بى امان ...مثل لحظه هاى
وحی، اجتناب ناپذیر...اى مسافر غریب، در دیار خویشتن ... با تو آشنا شدم،
با تو در همین مسیر...از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی!...دیدمت ولى چه
دور ! دیدمت ولى چه دیر ... این تویى در آن طرف، پشت میله ها رها ...این
منم در این طرف، پشت میله ها اسیر ...دست خسته ی مرا، مثل کودکى
بگیر...با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر ...
پيام هاي ديگران () |
۱۳۸۸/۱/٢٥ - حميده |
لینک به نوشته
چون هست روزگارت ؟ ما را یکی خبر کن ...
چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند...
و تماشای تو زیباست اگر بگذارند
دل آواره من این همه آواره مگرد !
خانه ی دوست هم اینچاست اگر بگذارند ...
دلم در گرو توست دیدگان کم فروغم بر راه مانده است نازنینم !
کجا بجویمت ؟ تو بی من چونی ؟ آرام و قرارم ربودی و خود
آسوده خاطر برگهواره ی دل بیقرارم جا خوش کرده در خواب
ناز غنوده ای ... بی من ! و بی اعتنا به بی قراری هایم ...
تکانهای دلم چون حرکت آرام گهواره در دستان مادری سراپا
عشق... تو را در خوابی عمیق فرو برده ... کاش دمی چشم
می گشودی و چشمان منتظرم را با نگاه زیبا و رویای ات
نوازش می کردی ...
دلم آشوب است آشوب !!! ا اختیار دلم چون اسبی چمو ش و
گریز پا از دستم رفته ... تمام لحظاتم در حسرت آن روزها و آن
کوچه پس کوچه ها سپری میشود ... به همین زودی دیدن آنجا
برایم تبدیل شده به آرزویی دور و دست نایا فتنی ... می دانم
پریشان گویی می کنم ... میدانم نباید چنین باشم ولی هستم ...
می دانم این راه به ناکجا آباد ختم خواهد شد ...نه اصلا راه بجایی
نخواهم برد ...می دانم همه چیز تمام شده ... می دانم هر رفتنی
را بازگشتی است... ولی چه کنم با این دل سودایی ... که جز
ساز خود کوک نمی کند ... افسار گسیخته و کام خود می راند و
مرا نیز کشان کشان با خود می برد .... بی اندک عنایت و نگاهی
به پشت سر .... به انسان در مانده ای می مانم که تمام توش و
توان از دست داده و چون خسی بی اراده در میان گردبادی
سهمگین سر گردان مانده ..... بی اختیار به این سو و آن سو
می روم ...نمی دانم چگونه سر از این گوشه ی غریب دنیا
بر آوردم که اینگونه غم غربت بر دلم سنگینی کند ... آری عجیب
است من احساس غربت می کنم در زادگاهم ...بیگانه ام با مردمی
که از انها متولد شدم در میان آنها بزرگ شدم .. آآآآخ چه می گویم
اینهمه پریشان خاطری از چه روست ... آاااااا ی دل دیوانه
دمی آرام بگیرررررررررررر پیش از آنکه زنده زنده در
گورت کنم و آنگاه بر سر مزارت به سوگ بنشینم ...
ساربان تند مران ورنه چنان می گریم
که تو و ناقه و محفل همه در گل بروند
سر آن کشته بنازم که پس از کشته شدن
سر خود گیرد و اندر پی قاتل برود .......
باکم از کشته شدن نیست از آن می ترسم
که هنوزم رمقی باشد و قاتل برود ............
پاورقی : خداوندا اگر روزی بشر گردی..... زحال ما خبر گردی ....پشیمان
می شوی از قصه خلقت ،از این بودن ! ! !
خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر...این هبوط بى دلیل،این سقوط
ناگزیر...آسمانِ بى هدف، بادهاى بى طرف... ابرهاى سر به راه، بیدهاى
سر به زیر ...اى نظاره ی شگفت ، اى نگاه ناگهان ...اى هماره در نظر، اى هنوز
بى نظیر ...آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصیح ...مثل خطى از هبوط،
مثل سطرى از کویر...مثل شعر ناگهان، مثل گریه بى امان ...مثل لحظه هاى
وحی، اجتناب ناپذیر...اى مسافر غریب، در دیار خویشتن ... با تو آشنا شدم،
با تو در همین مسیر...از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی!...دیدمت ولى چه
دور ! دیدمت ولى چه دیر ... این تویى در آن طرف، پشت میله ها رها ...این
منم در این طرف، پشت میله ها اسیر ...دست خسته ی مرا، مثل کودکى
بگیر...با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر ...
پيام هاي ديگران () |
۱۳۸٧/۱۱/۱۱ - حميده |
لینک به نوشته
جانم از جام می عشق تو دیوانه و مست ...
تو مپندار که از خود خبرم هست که نیست
یا دلم بسته ی بند کمرت نیست که هست
آنچنان در دل تنگم زده ای خیمه ی انس
که کسی را نبود جز تو در او جای نشست
به خدا کز غم عشقت نگریزم نگریزم
وگر از من طلبی جان نستیزم نستیزم
قدحی دارم بر کف به خدا تا تو نیایی
هله تا روز قیامت نه بنوشم نه بریزم
سحرم روی چو ماهت شب من زلف سیاهت
به خدا بی رخ وزلفت نه بخسبم نه بخیزم
زجلال تو جلیلم ز دلال تو دلیلم
که من از نسل خلیلم که در این آتش تیزم
بده آن آب زکوزه که نه عشقی است دو روزه
چو نماز است وچو روزه غم تو واجب وملزم
به خدا شاخ درختی که ندارد زتو بختی
اگرش آب دهید م شود او کنده ی هیزم
محبوبم !
تو می دانی که من آواره ی خانه به خانه ی چشمانت
هستم ... وبی تو چشمهایم به ره آمدنت
اشک را دانه دانه به ریسمان تسبیح و دعا
می کشند ... در کدام خانه ای در این خراب آباد ...
بر کدامین ره چشم دوخته ای ... در انتظار کیستی ؟
می دانی بی تو هر گاه که باران می بارد من بی پناه
در جستجوی روزنی به درون خانه ی دلت ملتمسانه
سر بر آستانت می سایم ... تو کجایی که مرا نمی بینی
؟ دیگر کجا آن عشق پاک و آن نگاههای مهربان و آن
خاطرات شیرین با هم
بودن را بیابم ... نازنینم دلم هوای دلت را کرده ...
دلتنگ توام .... دلتنگ تووووووووووو !!
آرام جانم !
با یادت مرا آرامی نمانده است
ای همه عشق ! ای همه عاشق ... معشوق برجای
ماند ... چشم براه کرشمه ی ابروی تو ...
چشمانت را می خواهم ! چشمانت را ...
روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز میگفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا میکشت
باز زندانبان خود بودم
پاورقی :
شریعتی خیلی قشنگ میگه ...
خدایا کفر نمی گویم پریشانم چه می خواهی تو از جانم
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی خداوندا ! ...
تو مسئولی خداوندا ! تو میدانی که انسان بودن ماندن
در این دنیا چه دشوار است چه رنجی می کشد آنکس
که انسان است و از احساس سرشار است .
آآآآخ فکر می کردم اگه بیام آروم می گیری ... لعنتی چه
مرگت ؟ چقدر بیقراری ؟ چقدر سر در گمی ؟
گل پونه ها نامهربانی آتشم زد آتشم زد ... گل پونه ها
بی هم زبانی آتشم زد می خواهم اکنون تا سحرگاهان
بخوانم افسرده ام دیوانه ام آزرده جانم
پيام هاي ديگران () |
۱۳۸٧/۱۱/۱۱ - حميده |
لینک به نوشته
شب که در حلقه ما زلف دلارام نبود...تا به نزدیک سحر هیچ دل آرام نبود...
آنکه به دیوانگی در غمش افسانه ام
آه که غافل گذشت از دل دیوانه ام
بی تو دنیا بر سرم آوار شد بین ما هر پنجره دیوار شد
درد ما در بودن ما ریشه داشت رفتن و مردن علاج کار شد
آنکه اول نوش دارو می نمود بر لب ما زهر نیش مار شد
عیب از ما بود از یاران نبود تا که یاری یار شد بیزار شد
عاقبت با حیله سوداگران عشق هم کالای هر بازار شد
آب یکجا مانده ام دریا کجاست؟ مردم از بس زندگی تکرارشد
مو به مو بسته ی آن زلف گره گیر شدم
آخر از فیض جنون قابل زنجیر شد م !
آرام جانم!
میخواهم دیروز مهربان را در دستان نوازش گر تو بو بکشم ...
هماره درتمامی زوایای ذهنم مشتاقانه می کاومت..
تا بدانم کجا تو را آغاز کرده و خود را گم کرده ام ...و تو
چگونه اینطور آسوده خاطر بر قنوت دستهایم قنوده ای و
سر بر نمی داری...من چتر آورده ام به بهانه ی بارش چشمانم...
هر چند آمده بودم تا در چشمانت دریا را ببینم ...
تا در چشمان دریایی ات غرق شوم... نازنینم صدایم کن
صدای تو خوبست ! به خوبی صدای چکیدن یک قطره
باران از آسمان آبی به دریای بی انتها....
به خوبی صدای لرزشهای دلهامان در هر دیدار ...
نیستی ببینی گلوبند بغض نشکسته ام را ٬که چون طناب
دار هر لحظه تنگ و تنگ تر میشود و دارد خفه ام می کند....
چگونه می توانم چشم ببندم بر خشکسالی نابهنگامی که بر
سراب چشمانم می ریزد .... اگر بودی می شنیدی که
کسی دارد ترا در درونم بی مهابا زجه می زند و روی
زخمه هایی که تو بر دلم گذاشتی پای می کوبد ...
تو می گویی
من چه کنم ؟ که در باور زمین نمی گنجم و حجم آسمان را
کم آورده ام ... رفتم نیامدی کاش می آمدی تا شاید بتوانم
در میان دستان مهربانت کمی بیاسایم ...بگو کی میایی
تا چله نشینی ریاضتهای بی تو بودن را ٬ در جامی از
شور و شوق زندگی سر بکشم...
چرا نمیایی ؟ کجایی بی من بی خودت بی ما ؟ چه کرده ای ؟
با دل من که حالا در نبودنت نیز هیچ روزی بی تو طلوع نمی کند
و تمامی روزهای من تکرار طلوعیست سرخ از مشرق دستانم تا
غروب غمیگین چشمان دریایی ات ...نمی دانی دلم چقدر آرزو
دارد که غرق شود در آبی چشمان محسور کننده ات ... در نگاههای
مهربان و مشتاقت ... من آن چشمان دریایت را کم دارم و
بقیمت جان خریدارم .... هر چند می دانم که حتی قانون
احتمالات نیز نه تورا به من خواهد رساند و نه مرا به تو ....
می دانم این ویرانه را آبادی نخواهد بود ...چرا که نه تو همانی
که بودی و نه من همان که می خواستم باشم .... دریغ ٬ هر
چقدر هم که بخواهم به کمک پیرزن فالگیر همسایه تو را در
میان خطوط دستانم به دام بیاندازم ... یا شاید در دام تو
بیافتم بی فایده است ... بی فایده !!
گر همه صورتگران صورت زیبا کشند .صورت زیبای تو از همه زیبا تر است
هیچ ، تنها و غریبی
طاقت غربت چشماتو نداره
هر چی دریا رو زمینه
قد چشمات نمی تونه ابر بارونی بیاره
وقتی دلگیری و تنها غربت تمام دنیا
از دریچه ی قشنگه چشم روشنت می باره
نمی تونم غریبه باشم توی آیینه ی چشمات
تو بذار که من بسوزم مثل شمعی توی شبهات
توی این غروب دلگیر جدایی
توی غربتی که همرنگ چشاته
همیشه غبار اندوه روی گلبرگ لباته
حرفی داری روی لبهات ، اگه آه سینه سوزه
اگه حرفی از غریبی ، اگه گرمای تموزه
تو بگو به این شکسته ، قصه های بی کسی تو
اضطراب و نگرانی ، حرفای دلواپسی تو
نمی تونم غریبه باشم توی آیینه ی چشمات
تو بذار که من بسوزم مثل شمعی توی شبهات
پاورقی : نمی دانم ... کدام پل در کجای جهان شکسته
است ؟ که هیچکس به خانه اش نمی رسد!!!
قسمت نشد ببینمت خدانگهداری کنم...فرصت نشد بمونم
و از تو نگهداری کنم...گفتم اگه ببینمت دل کندنم سخته
برام...اگه یه و قت بگی نرو رفتن پر از درد برام...
پيام هاي ديگران () |
۱۳۸٧/۱۱/۱۱ - حميده |
لینک به نوشته
وقت رفتن نمی خوام ببینمت
می دونم ببینمت کم میارم
اگه یک لحظه فقط نگام کنی
دلم پشت سرم جا میزارم
*********
دیگر فریب دست قضا را نمی خورم
گندم به پشت گرمی حوا نمی خورم
فردا کنار خاطره ها بیگانه میشوم
درییچ و تاب جاده ها دیوانه میشوم
در پیچ خوابها ٬ بی تو بی تاب مانده ام
از گرمی نگاه تو شب تاب مانده ام
آنی که من بر سر راهش نشسته ام
بیگانه ایست که از تب عشقش شکسته ام
اگه خونسرد نگام بدل نگیر دل تو یه روز ازم خسته میشه
نازنینم !
بگذار که مهتاب نقطه ی تلاقی دیدار من و تو باشد .
بیا با هم از وادی غربت سفر کنیم .
اگر نمیایی اگر نمی مانی اگر می خواهی که بروی ..
دیگر ترا چکار به کار نگاههای نگران و چشمان در انتظار من ...
بگذار همچنان آن سوی سیاهی شب چشم براهت بمانم ....
مگر چه می شود هی بگویم نرو و بروی ...
چه می شود که هی بگویم بیا و نیایی ...
چه می شود که چون همیشه مرا نبینی صدایم را نشنوی ...
وقت رفتن نباید گریه کنی اینجوری دلم برات تنگ نمیشه
آن شب سرد زمستانی را
که مرا بیوه ی دیدار تو ساخت
بگذار ید فراموش کنم
حسر ت لحظه ی آغوش ترا
عطش عشق فراموش ترا
بگذارید فراموش کنم
ساحره مردی را که
مرا مست نگاه خود کرد
و به آتش زد و ویرانم کرد
بگذارید فراموش کنم
من هنوزم بادرد
در غم و سوز گذار
حسرت آهی سرد
منتظر می مانم
بگذارید فراموش کنم
میدونم هر جای دنیا که باشم تو دلم عشق تو کمرنگ نمیشه
پاورقی ۱: دلتنگی ام نه ازنبودتو! که ازوجودتو ازحضور توست!
دلتنگی ام ازنبودمن در وجود توست ...
پاورقی۲: آی ی ی ی خدا نمیشه یکی از ان اشرف مخلوقاتت
رو که اینهمه هیا هو براش راه اندختی نشون ما هم بدی ...
پاورقی ۳ : هرگز ندیدم بر لبی لبخند زیباى تورا ....
هرگز نمى گیرد کسی در قلب من جاى تورا
6 نظر
نوشته شده توسط کمند در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 ساعت 14:13 موضوع | لینک ثابت
پيام هاي ديگران () |
۱۳۸٧/٩/۱٤ - حميده |
لینک به نوشته
آنکه به دیوانگی در غمش افسانه ام
آه که غافل گذشت از دل دیوانه ام
بی تو دنیا بر سرم آوار شد بین ما هر پنجره دیوار شد
درد ما در بودن ما ریشه داشت رفتن و مردن علاج کار شد
آنکه اول نوش دارو می نمود بر لب ما زهر نیش مار شد
عیب از ما بود از یاران نبود تا که یاری یار شد بیزار شد
عاقبت با حیله سوداگران عشق هم کالای هر بازار شد
آب یکجا مانده ام دریا کجاست؟ مردم از بس زندگی تکرار
مو به مو بسته ی آن زلف گره گیر شدم
آخر از فیض جنون قابل زنجیر شد م !
آرام جانم!
میخواهم دیروز مهربان را در دستان نوازش گر تو بو بکشم ...
هماره درتمامی زوایای ذهنم مشتاقانه می کاومت..
تا بدانم کجا تو را اغاز کرده و خود را گم کرده ام ...و تو
چگونه اینطور اسوده خاطر بر قنوت دستهایم قنوده ای و
سر بر نمی داری...من چتر آورده ام به بهانه ی بارش چشمانم...
هر چند امده بودم تا در چشمانت دریا را ببینم ...
تا در چشمان دریایی ات غرق شوم... نازنینم صدایم کن
صدای تو خوبست ! به خوبی صدای چکیدن یک قطره
باران از آسمان آبی به دریای بی انتها....
به خوبی صدای لرزشهای دلهامان در هر دیدار ...
نیستی ببینی گلوبند بغض نشکسته ام را که چون طناب
دار هر لحظه تنگ و تنگ تر میشود و دارد خفه ام می کند....
چگونه می توانم چشم ببندم بر خشکسالی نابهنگامی که بر
سراب چشمانم می ریزد .... اگر بودی می شنیدی که
کسی دارد ترا در درونم بی مهابا زجه می زند و روی
زخمه هایی که تو بر دلم گذاشتی پای می کوبد ...
تو می گویی
من چه کنم ؟ که در باور زمین نمی گنجم و حجم آسمان را
کم آورده ام ...رفتم نیامدی کاش می امدی تا شاید بتوانم
در میان دستان مهربانت کمی بیاسایم ...بگو کی میایی
تا چله نشینی ریاضتهای بی تو بودن را ٬ در جامی از
شور و شوق زندگی سر بکشم...
چرا نمیایی ؟ کجایی بی من بی خودت بی ما ؟ چه کرده ای ؟
با دل من که حالا در نبودنت نیز هیچ روزی بی تو طلوع نمی کند
و تمامی روزهای من تکرار طلوعیست سرخ از مشرق دستانم تا
غروب غمیگین چشمان دریایی ات ...نمی دانی دلم چقدر آرزو
دارد که غرق شود در آبی چشمان محسور کننده ات ... در نگاههای
مهربان و مشتاقت ... من آن چشمان دریایت را کم دارم و
بقیمت جان خریدارم ....هر چند می دانم که حتی قانون
احتمالات نیز نه تورا به من خواهد رساند و نه مرا به تو ....
می دانم این ویرانه را آبادی نخواهد بود ...چرا که نه تو همانی
که بودی و نه من همان که می خواستم باشم .... دریغ ٬ هر
چقدر هم که بخواهم به کمک پیرزن فالگیر همسایه تو را در
میان خطوط دستانم به دام بیاندازم ... یا شاید در دام تو
بیافتم بی فایده است ... بی فایده !!
گر همه صورتگران صورت زیبا کشند .صورت زیبای تو از همه زیبا تر است
هیچ ، تنها و غریبی
طاقت غربت چشماتو نداره
هر چی دریا رو زمینه
قد چشمات نمی تونه ابر بارونی بیاره
وقتی دلگیری و تنها غربت تمام دنیا
از دریچه ی قشنگه چشم روشنت می باره
نمی تونم غریبه باشم توی آیینه ی چشمات
تو بذار که من بسوزم مثل شمعی توی شبهات
توی این غروب دلگیر جدایی
توی غربتی که همرنگ چشاته
همیشه غبار اندوه روی گلبرگ لباته
حرفی داری روی لبهات ، اگه آهه سینه سوزه
اگه حرفی از غریبی ، اگه گرمای تموزه
تو بگو به این شکسته ، قصه های بی کسی تو
اضطراب و نگرانی ، حرفای دلواپسی تو
نمی تونم غریبه باشم توی آیینه ی چشمات
تو بذار که من بسوزم مثل شمعی توی شبهات
پاورقی : نمی دانم ... کدام پل در کجای جهان شکسته
است ؟ که هیچکس به خانه اش نمی رسد!!!
قسمت نشد ببینمت خدانگهداری کنم...فرصت نشد بمونم
و از تو نگهداری کنم...گفتم اگه ببینمت دل کندنم سخته
برام...اگه یه وقتبگی نرو رفتن پر از درده برام...
پيام هاي ديگران () |
۱۳۸٧/٩/۱٤ - حميده |
لینک به نوشته
دوش شراب ریختی وزبر ما گریختی بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن
مرا با مصحف روی تو سوگند
به بسم الله ابروی تو سوگند
نشانده قامتت در خاک ما را
به قد سرو دلجوی تو سوگند
به دیده می کشم خاک درت را
به خاشاک سر کوی تو سوگند
زبانم پیش رویت لال گردد
مرا با تندی خوی تو سوگند
شده رنگین کف دستت ز خونم
به بزم عشرت طوی تو سوگند
دلم داغ است از طرز نگاهت
به گردشهای آهوی تو سوگند
ز عشقت عشقری زنار بسته
خورد بر تاب ابروی تو سوگند
کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد ناله کنم بگویدم دم مزن وبیان مکن
من می روم اما نا کام و در مانده با بک کوله بار بزرگ تجربه و با
خاطرات تلخ و شیرین از تو که البته گویا تلخی هایش بیشتر
است... به معشوقی می مانم که وعده ی عشاق بیشماری
را داده اما حریف یک دل نیز نشده است ...گوشه ی دامنم لای
لولای در ی حجیم گیر کرده و صدای پاره شدن گوشه ی غبای
کهنه ام دلم را می لرزاند حالا کنار چارچوب ایستاده ام و به جمع
اوری تکه های دلم در دو سوی در مشغولم .... کدام را در یابم؟
همچنان چشم در چشمان هیز وتیز او دست در گریبان بمانم به
امید روزی که شاید بپالاید ...او هیچگاه عاشقی نکرد و هیچگاه
نفهمید چگونه باید تمامی مرا سجاده ی نماز نیازش کند و تا
همیشه نماز نیاز بر آن گذارد ...چرا که اگر عشق ورزیدن اموخته بود
اگر خود خواهی ها و خودبینی هایش مجال داده بودند ...دیگر بر
زمین نمی ماند که هر نگاهش حکایت از هزار چشم گرسنه باشد
که تنم را حریصانه می چرند ... می روم ولی یقین دارم دلم برای
این عاشق و نگاههای معصومانه اش ...تنگ می شود... شکی
نیست ٬ نرفته دلتنگ شدن همیشه کار دستم داده انقدر که
شده ام چوپان دروغ گویی که بعد از هر بی مهری از جانب
او چون دست به نشان قهر و تهدید بالا می برم و میگویم
که دیگر بر نمی گردم ..نیشش تا بنا گوش باز میشود و
شانه هایش را با بی اعتنایی بالا می اندازد و به ریش
نداشته ام ریسه می رود و میداند که دوباره باز خواهم
گشت ... ولی حالا دیگر می روم بدون اینکه امیدی به
بازگشت باشد اگر هم بخواهم نمی توانم بر گردم ....
میروم به کنج تنهایی خودم تا در خلوت خود تصمیم بگیرم
که این دل تکه پاره را ...این کوله بار با ارزش را چگونه و
در کجا بی حضوردلگرم کننده اش ٬ باید بر زمین بگذارم ...
ای دل پاره پاره ام دیدن اوست چاره ام اوست پناه وپشت من تکیه بر این چهان مکن
دیده ام دید و دل کشید ترا
شوق با نقد جان خرید ترا
چقدر خوب و خوشنما و قشنگ
خالق عالم آفرید ترا
دیدی ای دلربا به خانهٔ من
جذبه ی عشق آورید ترا
سر او از تنش بریده شود
هر که از پهلویم برید ترا
غم هجران دلبری آخر
تا به دامن یخن درید ترا
شکر او باید هر نفس گویی
آنکه این رنگ پرورید ترا
پيام هاي ديگران () |
۱۳۸٧/۸/٩ - حميده |
لینک به نوشته
یارم چو شمع محفل است دیدن رویش مشکل است سرو مرا پا در گل است برخط و خالش مایل است *** این راه هموار بجایی نمیرسد...! از بیراه ها بیا.... من در میانه ی جاده ی دلتنگی انتهای بن بست عاشقی پلاک غبار گرفته ی انتظار بی صبرانه آغوش گشاده تورا میخوانم. و میدانم که نمیایی !!! همان اول جاده که رهایم کردی و چون مادری از کودکش ٬ پنهانی گریختی ! دانستم که نمیایی ... من عاشقی را از تو آموختم جاده ی عاشقی را بتنهایی تا انتها امدم... و لی تو برجای ماندی ...مرد راه نبودی ... *** ای عشق همه بهانه از توست من خامشم این ترانه از توست آن بانگ بلند صبحگاهی وین زمزمه ی شبانه از توست من انده خویش را ندانم این گریه ی بی بهانه از توست ای آتش جان پاکبازان در خرمن من زبانه از توست افسون شده ی تو را زبان نیست ور هست همه فسانه از توست کشتی مرا چه بیم دریا ؟ توفان ز تو و کرانه از توست گر باده دهی و گرنه ، غم نیست مست از تو ، شرابخانه از توست می را چه اثر به پیش چشمت ؟ کاین مستی شادمانه از توست پیش تو چه توسنی کند عقل ؟ رام است که تازیانه از توست من می گذرم خموش و گمنام آوازه ی جاودانه از توست چون سایه مرا ز خاک برگیر کاینجا سر و آستانه از توست ***
پيام هاي ديگران () |
۱۳۸٧/۸/٩ - حميده |
لینک به نوشته
بر می گردم اما نمی دانم کی .... چند صباحی است اضطرایها و بی قراری ها راه بر عاشقانه هایم بسته اند عجیب است غم غربت زمانی گریبانگیرم شده که دارم بر میگردم به جایی که در آن متولد شدم رشد کردم...دلم بیقرار مردمی است که ۵ سال بیشتر همراهشان نبودم ولی جز صداقت پاکی راستی و درستی در آنها ندیدم ... طعم واقعی محبت را بارها با تمام وجودم از این مردم چشیدم .دلم تنگ خواهد شد برای دستان مهر بان پرستاری که در لحظات بسیار سخت با نوازشش تسکینم داد فراموش نمیکنم گرمای دستان پیر مردی را که دستانم را با صمیمت فشرد و بوسه های گرمش از سر قدر دانی مرا در خود پیچید ...فراموش نمی کنم سه شاخه گل آفتابگردانی را که در مترو آن انسان شریف برای ابراز احساساتش به من هدیه کرد ... گاهی چو آب هستم و گاهی چو آتشم از این دوگانگی ست که بسی درد می کشم سویم میا و روح پریشان من مخوان اوراق کهنه ای ز کتابی مشوشم پرهیز این زمان ز من ای نازینن که من سر تا به پای شعله و پا تا سر آتشم... تابعد ... بدرود !
پيام هاي ديگران () |
۱۳۸٧/۸/٩ - حميده |
لینک به نوشته
خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا
در وصل هم زهجر تو اى گل در آتشم
عاشق نمى شوى که ببینى چه مى کشم
با عقل آب عشق به یک جو نمى رود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
پروانه را شکایتى از جور شمع نیست
عمرى است در هواى تو مى سوزم و خوشم
خلقم به روى زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو اى شرار محبت که بى غشم
چقدر ساده و آرام ٬ و صمیمی ٬
چه بی صدا و صبورانه ...
تو در من آمیختی ...
چگونه زین پس در نمازهای نخوانده ام جستجویت کنم ؟
با کدامین توان هنوز به قنوت گریه نرسیده باید سلامت دهم ؟...
بعد از این من می مانم و دستهایی پر از دعا که به آرزوی اجابتت
برافراشه شده من می مانم و چشمانی ملتمس که به
آسمان ابری چشمان زیبایت آویخته ...
من می مانم و صفحه ای سفید در مقابلم که
باید بی نقش حضورت مشق عشق کنم !!!
قبله ی من ٬ مسجود من ٬ نگارم ! پای رفتنم نیست....
چند صباحی دیگر چگونه تو را بگذارم بگذرم ...بدون تو ٬
من قبله ام را گم می کنم ٬ به کدامین روی قامت
ببندم ...بی جلوه ی جمالت سجاده ام را در محراب
کدام دل سودایی بگسترم ...
مگر جز آن دل سودایی و نجواهای عاشقانه
دلیل دیگری برای بودنم دارم ...
این شبها به گواهی رویاهای صادقانه ام
بوی رفتن می شنوم ...بوی فراق !
و به هنگام وداع
چشمهامان تر بود
در پس پرده ی اشک
تو و دنیای خلوص
من و دنیای ریا
و تو لبخند زدی
که هم آمیخته شد با اشکت
اشک شوقت لب خندان تو زیبا می کرد
من به تو خندیدم
طرحی از خنده به لب
عاشقانه تو مرا بوسیدی
دست پر احساست
بدن غرق گناهم بفشرد
من تو را بوسیدم
دست الوده ی من
چه ریا کار ترا لمس نمود
در پس پرده ی اشک
تو مرا پاک نگاه میکردی
پاکی از اشک تو بود
ای تو دریای پر از عشقی پاک
ای همه سادگی و راستی و مهر و صفا
چشمهایت ز درون تو حکایت می کرد
عاشقانه به چه شرمی تو نگاهم کردی
من چه بی شرم تو را میدیدم
چشمهایم همه لبریز دروغ
سعی درپوشیدن اسرار درونم میکرد
و تو با ذهنی پاک
رفتی و من ماندم
خاطر م سخت غمین
با خودم سخت جدلها کردم
حال چشمانم واقعا گریانند
و تو را می طلبند
پ ن : کاش زمان را به من می سپردند...انگاه برای
همیشه در مرداد ۸۷ متوقفش می کردم ...
پ ن : چه خوب است اینکه من ٬ می روم ...
پيام هاي ديگران () |
۱۳۸٧/۸/٩ - حميده |
لینک به نوشته
تو در من آتشی هستی که خاموشت نخواهم کرد ...
به گلزاران گلی هستی فراموشت نخواهم کرد .
قسم بر جامه ی پاکی که از مهرت به تن دارم ...
که تا جان در بدن دارم فراموشت نخواهم کرد
هزار لایه ی سخت و نفوذ ناپذیر هم که داشته باشم ٬
می دانم می دانی که وقتی به چشمانم خیره میشوی و
ساکت می مانی و ساکت می مانم و مستاصل ...می فهمم
که می فهمی راه گریزی ندارم ...گلها همیشه از بی آبی
نیست که می میرند ...گاهی از سوختن ...سوختن در مقابل
دیدگان روشن افتاب ... از گرمای سوزان آفتاب است که پر پر میشوند ...اگر
سوختنم را نمی خواهی دم در کش ...دمی سکوت کن
سخن نگو کمی هم شنیدن بیاموز...
می دانم که میدانی گلدان کوچک زمین چقدر تنگ است
برای من ... پس زمین را فراموش کن راه رفتن را از یاد
ببر ...پرواز بیاموز ...پرواز ! ... نازنینم ! وقتی تو نیستی
نه هست های من چنانکه بایدند نه بایدهایم
آنچنان که باید باشند هستند ...مثل همیشه آخر حرفم و
حرف های آخرم را با بغض می خورم ...اینطور شاید برای هر دوی
ما بهتر باشد ....
امشب صنما باز که افسانه شنیدیم!
وصف لب تو از لب پیمانه شنیدیم!
پیمانه چو با یاد نگاه تو گرفتیم!
از هر رگ دل نغمه مستانه شنیدیم!
هر تاب سر زلف تو گویای حدیثی است!
این راز نهان را همه از شانه شنیدیم!
تا دیده به شمع رخ زیبای تو بستیم!
آهنگ وفا از پر پروانه شنیدیم!
آنشب که گره از سر زلف تو گشودند!
فریاد و فغان از دل دیوانه شنیدیم!
مشکل بُود از کوی تو آسوده گذشتن!
ما این سخن از ساقی میخانه شنیدیم!
سوختم !!
سوختم در آتشی که هیزمش
از جنس دوست داشتن هایت بود...
سوختم در آتشی که تو افروختی با نگاههای جانسوزت...
سوختم از تب قلب عاشقت ٬ عاشقانه !
این روزها خیلی سر گرمی غافل از اینکه حرارت
سر گرمی هایت تمام وجودم را به آتش می کشد...
محبوبم ! تا همیشه از ژرفای وجودم در شعله های
دوستت دارم گفتنهای پیاپیت عاشقانه
خواهم سوخت...
حتی اگر این فاصله را بر دارم
اندازه ی یک عمر تورا کم دارم
اینجا که شروع تازه تر ٬ یک مرگ است
بگذار که نقطه سر خط بگذارم....
نظر بدهید
نوشته شده توسط کمند در سه شنبه هجدهم تیر 1387 ساعت 2:31 موضوع | لینک ثابت
پيام هاي ديگران () |
۱۳۸٧/٤/۱٧ - حميده |
لینک به نوشته
گر چشم سیه مست تو تحریک نمی کرد
آب مژه بیدار نمی ساخت ز خوابم
دلم از نرگس بیمار تو بیمار تر است چاره کن درد کسی کز همه ناچار تر است
گر تو اش وعده دیدار ندادی امشب
پس چرا دیده من از همه بیدار تر است
پروانه ی پریشان نگاهم همچنان در کو چه پس کو چه
های شهر در جستجوی توست ...هنوز دلم نیلوفری
شمع نگاههای مهربان توست ...نازنینم من
التماس دل را چه کنم ؟ من پروانه ی خیالم را که
بی محابا در آستان خانه ات پشت پنجره ی همیشه
بسته ی دلت پرسه می زند چگونه در اختیار بگیرم ...نازنینم
دلتنگم ! می گویم تورا اما نه دیگر برای تو شاید برای تسکین
دردهایم ...و یا شاید برای گزاردن مرهمی بر زخمهای
عمیق دلم ...می گویم تو را اما نه از برای تو ... برای خودم
چرا که می دانم توان شنیدن نداری... می گویم نه از برای
تو ...برای دلتنگی های همیشگی ام ...برای تصاویری که از
تو در من حک شده اند...برای حسرتهای جاودانه شده در
دلم ...برای طعم تلخ دوست داشتن تو ... آری می گویم اما نه
برای تو ٬ تور ا جایگاهی در این گفتار نیست..سهمی برای تو
نیست تمام اینها سهم من است ... از این به بعد دیگر منم و
من و من ...و دیگر هیچکس... سهم من از تو همین گفتن
عاشقانه هاست شاید تا همیشه ...عاشقانه های بی تو
بی حضور تو ... اصلا عشق یعنی تو ...چرا که عشق را از
تو آموختم ...چرا که با تو گام در این راه پر خطر نهادم ...
مشغول رخ ساقی سرگرم خط جامم
در حلقه میخواران نیک است سر انجامم
اول نگهش کردم آخر به رهش مردم
وه وه که چه نیکو شد آغازم و انجامم
هم حلقه گیسویت سر رشته امیدم
هم گوشه ابرویت سر مایه آرامم
خیز ای صنم مهوش از زلف و رخ دلکش
بگسل همه زنارم بشکن همه اصنامم
گر طره نیفشانی کی شام شود صبحم
ور چهره نیفروزی کی صبح شود شامم
30 نظر
نوشته شده توسط کمند در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 18:43 موضوع
پيام هاي ديگران () |
۱۳۸٧/٤/۱٧ - حميده |
لینک به نوشته
وقت جدا شدن شد و چشام چشات سیر ندید
دلم از این فاصله مرد دستام به دستات نرسید
** **
جسمی ؛ ز داغ عشق بتان ؛ پر شرر ؛ مراست روحی ؛
چو باد سرد خزان ؛ در بدر؛ مراست تا او ؛ چو جام ؛ با لب بیگانه ؛
آشناست همچون سبو ؛ دو دست ؛ ز حسرت ؛ به سر ؛ مراست
با همه ی بی سرو سامانیم
باز......... به دنبال پریشانیم
طاقت فرسودگیم هیچ نیست
در پی ویران شدنی .......آنیم
آمده ام تا تو نگاهم کنی .....
عاشق آن لحظه ی طوفانیم...
دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانیم..........
آمده ام........ با عطش سالها
تا تو کمی عشق ٬ بنوشانیم
ماهی برگشته ز دریا شدم...
آمده ام ......... تا تو بمیرانیم
دیشب جای خالیت را تنگ تنگ در آغوش عطش کشیدم...
نازنینم نمی دانی چقدر دلم برای دل دریایی ات چشمم برای چشمان
آسمانیت دستم برای دستان نوازشگر مهربانت و گوشم برای نجواهای
عاشقانه ات بی تابی می کنند...
من نیازمند صدای توام و محتاج نجواهای عاشقانه و
آرزومند آغوش گرمت هستم...اف براین تقدیر شوم...
وای بر آن سیب خوش عطر خوش طعم ...
رفتم ...ماندی
باید بروم ...باید بمانی
می روم ...می مانی
اما چه کنم با این دل سودایی ؟
محبویم دلم را به امانت به دلت می سپارم
اما نه ...
چگونه دلم را به دل تو که حالا بیمار است آلوده
است ٬ بسپارم ٬ نه نمیشود ٬ به تو دلسپرد...
دلم نیز ٬ عنان گسسته و سرکشی می کند نمی آید...
به دل تو هم نمی توانم سپرد
می ترسم امانت دار خوبی نباشد .
ناگزیر همینجا در نزدیکی خانه ات در سر راهت به خاک
می سپارمش فقط یادت باشد از اینجا که می گذری
هر آدینه با جامی از عطریاس و گلاب
سنگ مزارش را شتشو دهی ... هر شب جمعه نیز
یک سیب سرخ به یاد
روزهای خوش باهم بودن بر روی سنگ قبرش بگذار ...
(آآآآآآخ سیب از همان سبی که با هم خوردیم یک گاز تو یک گاز
من و بعدش قهر و غضب تبعید ...)
این روزها دارم کوله بار سفر می بندم میدانی که مسافرم و مسافر
توشه ی راه میخواهد...چه آورده ای ؟ چگونه بدرقه ام خواهی کرد ؟
درچشم بامدادان به بهشت بر گشودن
نه چنان لطیف باشد که به دوست بر گشایی
بکشید یار گوشم که تو امشب آن مایی
صنما بلی ولیکن تو نشان بده کجایی
چو رها کنی بهانه بدهی نشان خانه
به سر و دو دیده آیم که تو کان کیمیایی
شب من نشان مویت سحرم نشان رویت
قمر از فلک درافتد چو نقاب برگشایی
پاورقی : من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که
می بینم بد آهنگ است . بیا ره توشه بر داریم و
قدم در راه بی برگشت بگذاریم . ببینیم آسمان آیا
" هر جا " همین رنگ است ؟
16 نظر
نوشته شده توسط کمند در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 22:30 موضوع | لینک ثابت
پيام هاي ديگران () |
۱۳۸٧/٤/۱٧ - حميده |
لینک به نوشته
دارو ندارم رو بگیر مال خودت مال چشات
چنان عشقت پریشان کرد ما را
که دیگر جمع نتوان کرد ما را
سپاه صبر ما بشکست چون او
به غمزه تیر باران کرد ما را
حدیث عاشقی با او بگفتم
بخندید او و گریان کرد ما را
چو بربط برکناری خفته بودیم
بزد چنگی و نالان کرد ما را
لب چون غنچه را بلبل نوا کرد
چو گل بشکفت وخندان کرد مارا
به شمشیری که از تن سر نبرد
بکشت و زنده چون جان کرد ما را
مرا هرگز نبینی تا نمیری
بگفت و کار٬ آسان کرد مارا
هیچ چیزم بجز از وصل تو خشنود نکرد
دلم میخواهد بنویسم ...می خواهم بنویسم از آرزو هایی
که هیچگاه بر آورده نشد ...از عقدهایی که بر دلم ماند ...و
از دلتنگی هایم بر ای آن نگاههای مشتاق و مهربانت که
در آنها خانه کنم...نازنینم! خانه ام را در چشمهای تو یافته ام
پلک بر هم نزن که خانه خراب می شوم... دلم می خواهد
بنویسم که دلم برای دلت چقدر بی تابی می کند ...
نمی دانی چقدر تشنه ی آغوش مهربانت هستم...و
می دانم که چه خیال خامی است ٬ اینکه روزی تو را
سخت در آغوش عطش بگیرم... و ه ! چه دردناک است هر
سحرگاه دیدن جای خالی تو که در آغوشم جا مانده است...
هیچ چیزم بجز از وصل تو خشنود نکرد
دوش از بی مهری آن ماه سیما سوختم!
با کمال تشنه کامی پیش دریا سوختم!
آنکه با هجران بامید وصالش ساختم!
در کنارش زآ تش شرم تمنا سوختم!
سوختم اما نبودم شمع سان یکجا مقیم!
چون چراغ کاروان هر شب بصد جا سوختم!
من که هرگز زآ تش قهرش دلم جائی نسوخت!
با رقیبان گرم صحبت بود و اینجا سوختم!
گفت روزی میشوی فردا ز وصلم کامیاب!
شامها در انتظار صبح فردا سوختم!
عشق بی پروا سبب شد تا میان انجمن!
گرد شمع عارضش پروانه آسا سوختم!
با(رهی)همراه در این معنیم((رنجی))که گفت!
انقدر با اتش دل ساختم تا سوختم
19 نظر
نوشته شده توسط کمند در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 20:14 موضوع
پيام هاي ديگران () |
۱۳۸٧/٤/۱٧ - حميده |
لینک به نوشته
کشیدم در برت نا گاه و شد در تاب گیسویت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما
آب روی خوبی از چاه زنخدان شما
عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده
بازگردد یا برآید چیست فرمان شما
کس به دور نرگست طرفی نبست از عافیت
به که نفروشند مستوری به مستان شما
بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر
زان که زد بر دیده آبی روی رخشان شما عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم
گر چه جام ما نشد پرمی به دوران شما
دل خرابی میکند دلدار را آگه کنید
زینهار ای دوستان جان من و جان شما
کی دهد دست این غرض یا رب که همدستان شوند
خاطر مجموع ما زلف پریشان شما
دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذری
کاندر این ره کشته بسیارند قربان شما
میکند حافظ دعایی بشنو آمینی بگو
روزی ما باد لعل شکرافشان شما
عجب حکایت غریبی است فسانه ی چشمان
زیبای تو ...چه سحر آمیز
است نگاههای ملتمسانه ا ت ...نازنین یار ! من ٬
دور از چشمان سحر
آمیزت هر سحر گاه افسون چشمانت را به نماز
ایستاده ام ...قامت بسته ام
برقیام عاشقانه ا ت ...محرابم دل سودا زده ات ٬ ذکر
قنوتم تکرار نجواهای
عاشقانه ی تو ٬ و سجده گاهم چشمان پر تمنای توست ٬
رکوع نمازم ...تعظیم عاشقانه بر توست به تعدد
لرزشهای دلت از دیدن
من ... و دعایم آرزوی اجابت آرزوهای تو ست... من
التماس نگاههای سحر
آمیزت را هر شب در کوچه پس کوچه های تنهایی
هایم معصومانه فریاد می زنم ...هر شب راز چشمانت
را می سرایم ... محبوبم ! هر چه می نویسم
ترا فراتر از نوشته هایم می بینم ...دیگر نوشتن نیز آرامم نمی کند...
بگمانم جز در آغوش تو به آرامش نخواهم
نشست ...جز در کنار تو و آن چشمان بی
قرارت ٬ قرار نخواهم گرفت ...نمی دانی چقدر دلم
هوای دلت را کرده نمی
دانی چقدر دلم تمنای آغوشت و سرم التماس سینه ات
را دارد ...سوگند به شماره ی دلتنگی هایما ن
به تعداد بی قراری هایمان یه اندازه ی بهانه
جویی هایما ن برای یکدیگر تورا می پرستم تورا
می ستایم ...در هر قیام
قعود و سجودم نام تو برزبانم جاریست...خدا
را به ستوه آورده ام چگونه
است که تو نمی بینی ؟؟ ...چرا اینهمه از هم
دوریم ؟...چرا اینقدر از هم فاصله می
گیریم... چرا اینگونه از هم می گریزیم ؟
چرا می ترسیم ؟؟ چه می گویم ؟؟
بگمانم اینهمه بغض در گلو شیداییم را دو چندان
کرده است چقدر خوب
است که نیستی ببینی نمازم را ...خلوت عاشقانه ام
را ...دل سودا زده ام را
و این دیوانه نویسی های شبانه ام را ...
ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم
که بر خاکم روان گردی به گرد دامنت گردم
آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد
صبر و آرام تواند به من مسکین داد
وان که گیسوی تو را رسم تطاول آموخت
هم تواند کرمش داد من غمگین داد
من همان روز ز فرهاد طمع ببریدم
که عنان دل شیدا به لب شیرین داد بعد از این دست من و دامن سرو و لب جوی
خاصه اکنون که صبا مژده فروردین داد
15 نظر
نوشته شده توسط کمند در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 ساعت 11:20 موضوع
پيام هاي ديگران () |
۱۳۸٧/٤/۱٧ - حميده |
لینک به نوشته
خیسم از شبنم نورخورده بلورآگین تنت
نفسم پیچیده در آشفتگی خیال انگیز هر رشته مویت
پیدایم و گمشده در تقدس چشمانت
دلباختهام
مست...
مست است دل سنگم از مست حذر باید
اندام بلورت را زین سنگ خطر باید
من آتش ویرانگر اندام تو گل پرور
گل بر سر این آتش یک فکر دگر باید
من تشنه چنان صحرا تو بارش بی همتا
گر زندگی ام خواهی بر تشنه گذر باید
مجنون شده چون بیدم سودای تو دزدیدم
آخر به خدا دیدم یک روز گذر باید
برای دیوانه نویسی هایم بهانه ای جز از تو نوشتن و
برای تو نوشتن ندارم ...و به این دلخوشم...آری قسم به
عشق هرچه مجنون بی لیلا ی هزاره های گذشته و
حال و آینده ٬ من سالهاست راه خانه ام را گم کرده
ام ...گمشده ام...آنقدر دور شده ام که دیگر توان برگشت
ندارم ...آنقدر دور شده ام که دیگر روی برگشت
ندارم ...دیگر آشنایی ندارم کسی چشم براهم
نیست ...من گمشده ام ٬ گمشده ام ... ای گل بهانه ی
خود کشی های غریبانه ام ! ای آرزوی دیرینه ی دست
نایافتنی ام ...می بینی به کجا رسیدیم بعد از این سفر
دراز چند ساله ....می دانستم و می دانستی که این راه
در انتها به یک دوراهی سخت و خطر ناک خواهد رسید... گویا ما
اینک قدم در آن دوراهی نهاد ه ایم...جدایی !! ...شاید این جدایی
فرصت درک بیشتر ی به هر دوی ما بدهد ...نمی دانم...من
هرکاری می توانستم کردم اما نشد
تو
دیوانه بودی...دیوانه !
نازنینم
من هیچگاه فرصت عاشقی از تو نگرفتم تا باشد
که جهان را سیاه نبینی ویک عمر خاکستر نشین یک
عشق ناکام نمانی... و حال که ٬ یک عمر
فرصت دلدادگی داری در همان دو راهی رنج و خلاصی
عشق و هوس بیم و امید ترس و شجاعت سرگردان یک
تصمیم مانده ای...شاید لحظه ای دیگر شاید تا پایان
عمررررررر !!!
همین دیشب بود که نگاهم در نگاهش گره
خورد ...تمامی من غرق یک نگاه و تمامی او مست این
نگاه...چند صباحی بود که داشتم به این باور می رسیدم
که عشق می شود که پاک باشد و پاک بماند ...ولی
هیهات او آمده بود که بگوید عشقش آلوده شده متعفن
شده به بوی مشمئز کننده هوس !!...آری او از ابتدا فقط
تصویری از عشق بود ...آنهم تصویری مبهم ...عجبا ! او
معلمی بود که ٬ خود نیکو درسش را نیاموخته بود...و
اما من ! چه درسهایی از این تصویر مبهم از این معلم
درس ناخوانده گرفتم ...چه آموختنی هایی آموختم که در
هیچ کلاس و در مکتب هیچ استاد علامه ای نمی شد
آموخت ...اما دریغ او بر جای مانده است و مرا تنها و سر
گردان بر سر همان دوراهی خطرناک و سخت رها
کرده ...مانده که بر تردیدهایش ٬ بر هوسش ٬ غلبه کند...
شاید لحظه ای دیگر ...شاید تا پایان عمر !!
من پذیرفتم ٬ که عشق افسانه است
این دل درد آشنا......... دیوانه است
می روم............شاید فراموشت کنم
با فراموشی ..........هم آغوشت کنم
می روم......... از رفتن من شاد باش
از عذاب دیدنم................ آزاد باش
گر چه تو...... تنها تر از ما می روی
آرزو دارم ولی .............عاشق شوی
آرزو دارم................. بفهمی درد را
تلخی............. بر خوردهای سرد را
11 نظر
نوشته شده توسط کمند در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 ساعت 22:17 موضوع
پيام هاي ديگران () |
۱۳۸٧/٤/۱٧ - حميده |
لینک به نوشته
خوشا آنان که سودای تو دارند
که دل پیوسته در پای تو دارند
بدل دارم تمنای کسانی
که از درد تمنای تو میرند
دیدن روی تو ظلم است و ندیدن مشکل است
چیدن این گل گناه است و نچیدن مشکل است
هر چه جز معشوق باشد پرده ی بیگانگی است
بوی یوسف را ز پیراهن شنیدن مشکل است
غنچه را باد صبا از پوست می آرد برون
بی نسیم شوق ٬ پیراهن دریدن مشکل است
مانم فرهاد کوه بیستون را سرمه داد
بی هم آوازی نفس از دل کشیدن مشکل است
هر سر موی ترا با زندگی پیوندهاست
با چنین پیوستگی از خود بریدن مشکل است
در جوانی توبه کن تا از ندامت بر خوری
نیست چون دندان ٬ لب خود را گزیدن مشکل است
تانگردد جذبه ی توفیق صائب دستگیر
از گل تعمیر پای خود کشیدن مشکل است
دلم میخواد یه جایی تو دل طبیعت بکر بدور از انظار با یه نفر که اهل دل
باشه دلشکسته باشه ازهمه مهمتر شاعر باشه و دلسوخته و دستی در
موسیقی داشته باشه خلوت می کردم... بی هیچ کلامی فقط می نواخت و
شعر می خوند ....آخ انوقت من چقدر دلم خالی میشد ...
چه حس پروازی بهم دست می داد چه غم شیرینی
به دلم چنگ می زد .... آخ کاش یک نفر اینجوری دورو
برم بود ٬ توی زندگیم بود٬ کاش خدا یکی رو سر راهم قرار میداد
که اهل دل بود ... عاشق بود ...دلشکسته بود ....
خیلی دلم هوای یه
خلوت عاشقانه رو کرده... یه خلوت با تار و چنگ و نی و
دف ...و اشعاری جانسوز.. دلم میخوادنوای چنگ ٬ چنگ
بزنه توی دلم و دلم بیرون بکشه تکه تکه اش کنه
زیرو روش کنه ...کاش میشد الان وسط اقیانوس بودم خودم مینداختم
داخل آب فرو می رفتم تو اعماق اقیانوس ... وای چه حس خوشی داشتم
انوقت... بد جوری دل تنگتم بد جوری در انتظارتم٬ می بینی هنوز
نیومده چه قیامتی در دلم به پا کردی ؟ ...می بینی هنوز تو رو ندیده
چه غوغایی بپا کردم وایییییییییییی اگر بیایی !! وای اگر بیای ...وای اگر
بیای.. امروز برای اولین بار توی تمام عمرم آرزو کردم که در سنین
کهولت بودم آرزو کردم کاش الان لا اقل ۶۰ سالم بود... انوقت چقدر خوب
میشد انوقت چقدر راحت می تونستم راه بیافتم در بدر بگردم دنبال تو
می دونی چرا ؟ خوب انوقت خیالم راحت بود ...بگذریم ... محبوبه ی من !
نمی دونی چقدر بی صبرانه منتظرتم چقدر بهت نیاز دارم چقدر با تمام
وجودم تو را تمنا دارم ...می ترسم ٬ می ترسم وقتی بیای که
دیگه من توانی برای با تو بودن نداشته باشم می ترسم هیچوقت
نبینمت هیچوقت پیدات نکنم هیچوقت ... راستی من قرار این آرزو رو به گور
ببرم ؟ یعنی نمیشه که بیایی ؟ نمی خوای بیای ؟ اصلا هستی ؟
آخ نازنین !!!
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل بکس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان می امد
دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم
مگر توروی بپو شی و فتنه باز نشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپو شم
من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای در آیم به در برند به دوشم
بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکرده است از انتظار تو دوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز برآنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چومن بخروشم
مرا مگوی سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند می ننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
وگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
نظر بدهید
نوشته شده توسط کمند در شنبه سی و یکم فروردین 1387 ساعت 21:31 موضوع | لینک ثابت
پيام هاي ديگران () |
۱۳۸٧/۱/۳۱ - حميده |
لینک به نوشته
بی من تو چگونه ای ندانم اما !
من بی تو در آتشم خدا داند من
***
نگران نباش من انقدر امروز فرداهای نیامدنت را
دیده ام... آنقدرطعم بی اعتنایی ها و مزه ی
بی توجهی هایت را چشیده ام که دیگر هیچ
انتظار بی سر انجامی خواب و خیالم را آشفته نمی کند۰
** دل من دلواپست بود اما تو نگاه نکردی **
**هر چی گفتم شده اینطور...به من اعتنا نکردی**
آنقدربا خونسردی و خود خواهی هایت ازرده خاطر
شده ام که دیگر جز این توقعی ندارم ...آنقدر دروغ
شنیده ام که دیگر نمی دانم کدام را باور کنم ...چه روزهایی
که ... بی صدا شد ... چه روزهایی خواب ناز٬ ترجیح
داشت بر چشمان منتظر و بی خواب من...
**گرچه می دانم نمیایی و لی هر دم ز شوق**
**سوی در میاییم هر سو نگاهی می کنم **
چه روزهایی که همه درهای ارتباط بسته می شود فقط
برای اینکه دلت نمی خواهد ...فقط همین ...چه وعده های دیداری که
بی اعتنا به لحظه شماری های من هیچگاه نیامدی و به آسانی به
فراموشی سپردی... ...نگران نباش
دیگر یاد گرفته ام که فراموشی دوای همه ی اینهاست ۰
دیگر می دانم که خود را به نفهمی زدن بهترین راه
درمان همه ی درد ها وناکامی ها و نداشتن ها و نخواستن ها یست
که باید تحمل کرد ...نمی دانم من چه می خواهم ؟ چرا
مانده ام ؟ و تو چطور اینهمه مطمئنی که من با اینهمه
کم لطفی باز هم خواهم ماند ...حالا دیگر یاد گرفته ام
که ازهر لبخند تو خیال دوست داشتن بیش از انچه که
تو دلت می خواهد به سرم نزند...یاد گرفته ام که
بشنوم تا فردا...و به روی خود نیاورم که فرداها هر
وقت تو بخواهی می آیند و اگر نخواهی هیچ وقت
نمی آیند... کاش این چند صباح هم زود تمام می شد انوقت
دیگر ...بگذریم... می بینی دیگر حتی اعتراض هم نمی کنم ۰
می سوزم و لب نمی گشایم که مباد
آهی کشم و دلی به درد آید از او
گذشتی بدون نیم نگاهی یه نگاهای ملتمسم ...اما منتظر
ماندم...چون می دانستم۰
"دلی از سنگ باید بر سر راه فراق"
و
"روی ار به روی ما نکنی حکم اذان توست"
رفتی و بی خبر رهایم کردی ...اما باز منتظر
ماندم ...چرا که می دانستم
"نه عجب که خوب رویان بکنند بی وفایی"
و اینک نازنینم :
"تو مپندار که از خود خبرم هست که نیست"
محبوبم ! گفتی که میایی ...خیلی زود ٬ وقتی که ...
"گفته بودی که بیایم چو به جان آیی تو"
و حالا من مانده ام و کاسه ی آبی که آورده بودم پشت
پایت بریزم...اما باران اشک مجالم نداد ...
"من بجان آمدم اینک تو چرا می نایی ؟"
****
گر چه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست
دل بکن آینه اینقدر تماشایی نیست
حاصل خیره در آئینه شدن ها آیا
دو برابر شدن غصه ی تنهایی نیست ؟
بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را
قایقت را بشکن روح تو دریایی نیست
آه در آینه ...تنها کدرت خواهد کرد
آه ٬ دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست
آنکه یک عمر به امید تو در کوچه نشست
حال وقتی به لب پنجره میایی نیست
خواستم با غم عشقت بمیرم روزی
گفت : هر خواستنی عین توانایی نیست
پيام هاي ديگران () |
۱۳۸٧/۱/۳۱ - حميده |
لینک به نوشته
نمی دانم چرا دلم گرفته ؟
چرا انقدر دلم بی مهابا خود آزرای می کند ؟ چرا نمی توانم
چون دیگران زندگی کنم ...چرا نمی توانم مثل همه ی ادمها
فقط زندگی کنم یعنی زنده باشم ...فقط نگاه کنم نبینم ؟ چرا
فکر می کنم که مسئول همه ی اتفاقا ت روی این زمین من
هستم و من باید ...عجیب است ! دلم یک اتفاق می خواهد
یک حادثه یک تلنگر یک تحول یک زخم کاری کاری ...نمی دانم...
اصلا نمی دانم چه میخواهد این دل افسار گسیخته ام ...چه چیزی
آرامش می کند ...قانعش می کند ...کجا آرام خواهد گرفت ..راستی
این امدن ما ..خلقت ما...با این حالی که هستیم ...با تمام نقاط
ضعف و قوت مان برای چیست ؟ این آفرینش این ماندن... این
رفتن ... یا شاید نابود شدن نیست شدن محو شدن برای
چیست ؟ یعنی نمیشد بهتر از این خلق می شدیم نمی شد
اینهمه ضعف که در وجودمان هست نبود ؟ نمیشد یک جور
دیگری بودیم ؟ یکجای دیگر ی بودیم ؟ یک شکل دیگری بودیم ...
این فلسفه بودن و خلقت سوالی است بزرگ که هیچگاه
نتوانسته ام جواب قانع کننده ای برایش پیدا کنم ؟ راستی
اینهمه سر و کله زدن اینهمه نزاع و جنگ اینهمه کشمکش
احمقانه اینهمه ظلم جاهلانه اینهمه عذاب و صرف انرژی
برای تصاحب چیزیست که بزودی باید بگذاریم و بگذریم؟
زمان یعنی چه ؟ ساعت ماه سال ...عید برای چیست ؟
مفهومش چیست ؟ چرا ما اینهمه ابلهانه خودمان را سر گرم
می کنیم ؟ چرا انقدر خودمان را فریب می دهیم ؟
چرا اینهمه مقهوریم ضعیفیم بیچا ره ایم و آنگاه اینهمه مستانه
فریاد می زنیم ٬ تصاحب می کنیم ٬ زیاده خواهیم ٬ ظالمیم ٬
بی توجهیم مغروریم و خودخواه !! بلاخره چه می شویم؟
راستی این من ٬ این حسی که ار بدو تولد در وجودم
هست و همیشه خواهد بود فراتر از تنم افکار روحیه ام ٬
چه میشود ؟ عاقبت کجا می ماند ؟ کجا می رود ؟ من چه
میشوممممممممممممممم ؟؟؟ لعنت به همه ی همه ی
همه ی هستی و خلقت و گذشته و حال و آینده ...چه
می دانم ! بر همین من که اینهمه عاجز و نا توان است
در مقابل یک سوال ٬ فلسفه بودن !....وای خدای من ...من
هستم ؟؟؟تا کی باید باشم ؟ کجا باید بروم ؟ این آدمها
کیستند ؟ اینهمه توقعات و انتظارات برای چیست ؟
من چرا هستم ؟؟؟
پيام هاي ديگران () |
۱۳۸٧/۱/۳۱ - حميده |
لینک به نوشته
عجب است اگر توانم که سفر کنم ز کویت
بکجا رود کبوتر که اسیر باز باشد
ناز هزار چشم سیه را خریده ام
برقامتت که وسوسه ی شستشو در اوست
پاشیده ام شراب کف آلود ماه را
تا از گزند چشم بدت ایمنی دهم
دزدیده ام زچشم حسودان نگاه را
تا پیچ و تاب قد تو را دلنشین کنم
دست از سر نیاز به هر سو گشوده ام
از هر زنی تراش تنی وام کرده ام
از هر قدی کرشمه ی رقصی ربوده ام
اما تو چون بتی که به بت ساز ننگرد
در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای
مست از می غروری و دور از غم منی
گویی دل از کسی که تورا ساخت کنده ای
هشدار زانکه در پس این پرده ی نیاز
آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام
یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند
بینند سایه ها که تو را هم شکسته ام
نادری
تورا گم کرده ام امروز ...و حالا لحظه های من ...گرفتار
سکوتی سرد و سنگینند...
و چشمانم که تا دیروز به عشقت می درخشیدند ...نمی دانی
چه غمگینند...چراغ روشن شب بود برایم چشمهای
تو ...نمی دانم چه خواهد شد...پر از دلشوره ام بی تاب
دلگیرم ...کجا ماندی که من بی تو هزاران بار هر لحظه
می میرم...
آنکه چشمان تو را این همه زیبا می کرد
کاش از روز ازل فکر دل ما می کرد
یا نمی داد به تو اینهمه زیبایی را
یا مرا در غم عشق تو شکیبا می کرد
پيام هاي ديگران () |
۱۳۸٧/۱/۳۱ - حميده |
لینک به نوشته
در دل ویران ما گنجی بیا ای که در عالم نمی گنجی بیا
در وصل هم زهجر تو اى گل در آتشم
عاشق نمى شوى که ببینى چه مى کشم
با عقل آب عشق به یک جو نمى رود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
پروانه را شکایتى از جور شمع نیست
عمرى است در هواى تو مى سوزم و خوشم
خلقم به روى زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو اى شرار محبت که بى غشم
نازنینم !
من در آستان دلت صبورانه ترجمان آیه ی عشقم
و ملتمس طوافی باشکوه بر گرد کعبه ی دلت
وه ! چه محشری خواهد بود از اشک و چرخ و رقص عاشقانه
نزدیکتر از آنی که بگویم بر گرد خانه ی دلت٬ دل
بیقرارم بارها و بارها تا آستان دل سودایی ات
سعی و صفا و مروه کرد و هر بار
مشتاقانه تر رفت و بازگشت
تو اینجایی تو با منی تو خود خود منی تمامی وجودم و
هستی ام و مهمان عزیز تمام لحظاتم....
معبودم!
سایبانی از جنس اشک و نماز ...محرابی از
جنس آب و آتش ...دلی به وسعت
دریا ...چشمانی به خماری نرگس ...سجده گاهی به
وسعت عشق... می خواهم تا سجاده ی دل سودایی
بر آن بگسترم و سجده ات کنم...دستانی گشوده از
مهر ٬ سرانگشتانی آغشته به عشق می خواهم
تانوازشکر تمامی لحظات بی کسی و تنهایی ام باشد... تا
در قنوتم نور نگاهت را با تمامی هستیم تمنا کنم...و گم شوم در تقدس
چشمان عاشقت...دلباخته ام و عاشق .....
امشب به قصه دل من گوش میکنی فردا مرا چوقصه فراموش میــــکنی دســــتم نمیرسد که درآغوش گیرمت ای ماه باکه دست درآغوش میــکنی درساغرتوچیست که با جرعه ی نخست هشــیارومست را همه مدهوش میــکنی
پيام هاي ديگران () |
۱۳۸٧/۱/۳۱ - حميده |
لینک به نوشته
تیر روانه می رود سوی نشانه می رود
ما چه نشسته ایم پس ؟ شه ز شکار می رس د
کنار امن کجا ، کشتی شکسته کجا کجا گریزم از اینجا به پای بسته کجا ز بام و در.. همه جا سنگ فتنه می بارد کجا به در برمت ای دل شکسته کجا فرو گذاشت دل آن بادبان که می افراشت خیال بحر کجا این به گل نشسته کجا چنین که هر قدمی همرهی فروافتاد به منزلی رسد این کاروان خسته کجا دلا حکایت خاکستر و شراره مپرس به بادرفته کجا و چو برق جسته کجا خوش آن زمان که سرم در پناه بال تو بود کجا بجویمت ای طایر خجسته کجا چه عیش خوش ز دل پاره پاره می طلبی نشاط نغمه کجا چنگ زه گسسته کجا بپرس سایه ز مرغان آشیان بر باد که می روند ازین باغ دسته دسته کجا
خورشیدم و شهاب قبولم نمی کند ...
سیمرغم و عقاب قبول نمی کند...
عریانترم ز شیشه و مطلوب سنگسار...
این شهر بی نقاب قبولم نمی کند...
ای روح بی قرار چه با طالعت گذشت؟....
عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند...
این چندمین شب است که بیدار مانده ام ...
آن گونه ام که خواب قبولم نمی کند...
گفتم که با خیال دلی خوش کنم...
ولی با این عطش سراب قبولم نمی کند...
بی سایه ی هرز خویش حضوری ندیده ام ...
حق دارد آفتاب قبولم نمی کند...
پاورقی :
دوستان : این آخرین نوشته ی من بود٬...
چون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما
زآنکه ز گفت و گوی ما گرد و غبار می رسد !
می میرم تا زندگی کنم انتحار می کنم
تا بمانم در قفسی که برایم ساخته اند... خود
خواسته خود را به بند میکشم تا وانمود کنم
که زنده ام و دارم از زندگی لذت می برم ...قفل
بر دهان می زنم تا خیال تو آسوده باشد ...منکه
نیامده ام برای آزار تو ...تو خود خوب می دانی
که همه کس و همه چیز و تمامی وجود
منی... ریشه ی من اصل من تمام هستیم
متصل به تو ست و بی تو هیچم ...نازنینم! تمام
نوشته هایم در این مدت تنها بیان یک حس بود یک
حس شاعرانه زیبا لطیف و پاک که هیچ
مصداق خاکی و خارجی نداشت ...اصلا
چگونه می توان اینهمه عشق و احساس
را برایش مصداقی خاکی یافت آنهم در میان
مردان مسلمان که قبل از اینکه انسان باشند
مردند و اغلب تا پایان زندگی همان مرد
می مانند و بطبع زن را نیز در زن بودنش
چهره اش چشمانش اندامش و خال
لبش خلاصه می کنند بدون اینکه انسانیت
او را ببیند تنها زن بودنش را می بینند و تمام
عشق شان خلاصه می شود در ارضای
احساسات حیوانی شان ...بارها گفته ام
و ایمان دارم به این گفته ام که مرد مسلمان
بیمار است چرا که از همان ابتدا محدود
بوده ....و تمام محدودیتهایی که در این
دین بر خانمها تحمیل شده قبل از اینکه
برای خانمها مضر باشد برای اقایان مخرب
است...بگذریم اینجا جای این سخنان
نیست که اینها اصلا با حال و هوای این وبلاگ
همخوانی ندارد ... می میرم که زندگی
کنم... میایم که تو خوش باشی...نمی مانم
تا تو بمانی...از تمام وابستگی ها
و دلبستگی هایم می گذرم تا
تاوانی باشد برای برخی غفلتها و خود
خواهی هایم...
پروانه نیستم که بسوزم به شعله ای
شمعم که پاک سوزم و جان را فدا کنم
با تمام انس و علاقه ای که به این
وبلاگ داشتم به این نتیجه رسیدم که باید
اینجا را تعطیل کنم...و بقول ان دوست خوبم در
این کافرستان را برای همیشه گل می گیرم...
انقدر خوب و عزیزی که بهنگام وداع
حیفم آید که تو را دست خدا بسپارم
بدرود تا همیشه
و
تقدیم با عشق به همه ی شما دوستان
+ نوشته شده در جمعه 1386/12/10
پيام هاي ديگران () |
۱۳۸٦/۱٢/۱٤ - حميده |
لینک به نوشته
عمرى است در هواى تو مى سوزم و خوشم
گفته بودی که بیایم چو به جـان آیی تو
من به جان آمدم اینک تو چرا مینایی؟
بس که سودای سر زلف تو پختم به خیال
عاقبت چون سر زلف تو شدم سودایی
تو در من آتشی هستی که خاموشت نخواهم کرد
هان ای ملکوت دلدادگیم ! بیش از این در بستر خاطراتم پرسه
نزن ...این وحشی نازکدل را دمی به خود واگذار...چشمهایم این
روزها بارانی است...دلم دریا ایست که تمام وجودم را غرق یاد تو کرده ...
زندگیم پر است از رویا های تو که شبانگاه دلخوشیم اقامه بر آنها
است...این گفتن ها و نوشتنها همه و همه بیان دلسپردگی ٬
چه میگویم سر سپردگی من است...تو که نذر دلم را می
دانی...تو که آبی چشمانم را خیسی گونه هایم را بارها دیده
ای ...چشمانم را خوانده ای آنگاه که دلم هوای تو را
دارد ... دیوانگی هایم را دیده ای زمانی که سودا زده ی چشمان
مست تو می شوم...آخ چقدر دلم تنگ است برای آن نگاهای
آسمانیت ...مگر می شود تو را فراموش کرد ؟ ...مگر می شود
چشمانت را نسرایم ؟...مگر می شود آن دل عاشقت را ندید
؟...مگر می شود آن دستان گرم را پس زد ؟...مگر میشود آن
قلب تپنده ی سرشار از عشق و محبت را بر کناری نهاد ؟ تو چه
می کنی با من ؟ مگر می توان نبودنت را تاب آورد ؟... آیا می
شود بی تو رفت ؟...چگونه تو را بگذارم و بگذرم ...کاش میشد
زمان را متوقف می کردیم ...کاش میشد بهار را نگه
میداشتیم...کاش میشد بهار را نگه می داشتیم ...کاش میشد...
نازنینم دستهایت را بگشا...چشمانم اذان توست...آغوش بگشا
سینه ام درانتظار توست....دلت را بدلم بسپار٬دلم ارزانی
توست ! دستهایت را باز کن چشمهایم را به تو می بخشم...
تو در من آتشی هستی که خاموشت نخواهم کرد
اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش
اگه تویی انکه فقط دلم میخواد منو ببخش
منو ببخش اگه شبا ستاره هارو میشمرم
منو ببخش اگه بهت خیلی میگم دوست دارم
منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم
منو ببخش اگه شبا فقط تو رو خواب می بینم
منو ببخش اگه واسه چشای تو خیلی کمم
تو یه فرشته ای من اگه فقط یه آدمم
منو ببخش اگه برات می میرم زنده میشم
اگه با دیونگی هام پیش تو شرمنده میشم
منو بخش اگه همش می سپارمت دست خدا
اگه پیش غریبه ها به جای تو میگم شما
منو ببخش من نمی خوام تو رو به ماه نشون بدم
نشونیت نه به شب و نه دست آسمون بدم
منو ببخش اگه میخوام تو رو فقط واسه خودم
منو ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شد
تو در من آتشی هستی که خاموشت نخواهم کرد
پاورقی :
مرا به یاد نگهدار ، همیشه در یادم که من تمامِ غزل را به چشمِ تو دادم مرا بِبَر به حصارت که خسته از خویشم بِبَر که با تو از این بندِ کهنه آزادم
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/11
پيام هاي ديگران () |
۱۳۸٦/۱۱/٢۱ - حميده |
لینک به نوشته
یکدم مرا با من گذار ، هذا جنون العاشقین
خواب دیدم که شبی رهگذری می آید.... شب
دلتنگ مرا سر زده می آراید.... می رسد تا که پس
از این همه دلتنگی ها ....گره ازبغض غزل های ترم
بگشاید.... این همه شور که در ذهن غزل های من
است .... بوی یاسی ست که از هرم تنش
می آید ....غزلم نذر نگاهت مددی کن؛ چندیست .... مرگ
دارد تن خود را به تنم می ساید ....
عاشق نمى شوى که ببینى چه مى کشم
آه ...چقدر می خواهمت ... با تمام وجودم در
جستجویت هستم... افسوس که همه ی لحظه های
با تو بودن و به تو اندیشیدن را باید در گورستان خاطراتم
زیر خروارها درد و رنج بی تو بودن مدفون کنم... تمامی
رنگهای رنگین کمان احساسم با گذشتن از تو بی رنگ
و بی رنگ تر میشوند ...چقدر به تو اندیشیده ام ... چقدر
تو را در خیالم به زیباترین شکل نقش زده ام ....راستی
من چه میخواهم ؟ آیا فقط تو را ؟....آیا مشکل داشتن
توست ؟...آی ی ی ی کجایی ؟ خدای همیشه و
همه جا و همه کس... لختی مرا تنها بگذار با آن
چشمان سحر آمیز ت ...لختی شمع وجودت را به من
واگذار تا ببینی پروانگی کدام است...و سوختن پرهای
پروانه چه رنگی است ....تا بیاموزمت سوختن و خاکستر
شدن را .... .... لختی بیا تا ببینی عاشقانه زیستن
را ...عاشقانه مردن را ... وه ! چه سر مستم .....وه !
چقدر می خواهمت..... میشنوی صدای فریادم
را .....می بینی نیازم را .....بوی سوختنم را می شنوی ؟؟؟
عاشق نمى شوى که ببینى چه مى کشم
دیروز به یاد تو آن عشق دل انگیز... بر پیکر خود پیرهن سبز
نمودم...
در آینه بر صورت خود خیره شدم باز...بند از سر گیسویم آهسته
گشودم...
عطر آوردم بر سر سینه فشاندم...چشمانم را ناز کنان سرمه
کشاندم...
افشان کردم زلف را بر سر شانه...در کنج لبم خالی آهسته
نشاندم...
گفتم به خود آنگاه صدافسوس که او نیست...تا مات شود زین
همه افسونگری ناز...
چون پیرهن سبز ببیند به تن من...با خنده بگوید که چه زیبا شده
ای باز...
اونیست که در مردمک چشم سیاهم...تا خیره شود عکس رخ
خویش ببیند...
این گیسوی افشان به چه کار آیدم...امشب کو پنجه ی او تا که در
آن خانه
گزیند...اونیست که بوید چو در آغوش من افتد ...دیوانه صفت
عطر دلآویز تنم را...
ای آینه مردم من از این حسرت و اندوه...اونیست که بر سینه
فشارد بدنم را...
من خیره به آیینه و او گوش به من داشت ...گفتم که چه سان حل
کنی این مشکل
ما را...بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش...ای زن چه
بگویم که شکستی
دل مارا...
عاشق نمى شوى که ببینى چه مى کشم
پاورقی: دنیای عجیبیه و ما انسانها عجیبت تر از
این دنیا.....راستی آخرش چی میشه ؟
بی خیال هرچه بادا باد...
هفت شهر عشق را عطار گشت
او هنوز اندر خم یک کوچه است
وآن یکی اندر خمش گم گشته است
وآن دگر هم عاشق است و خودپرست
من در این حیرت سرا وا مانده ام
عاشق هستم ؟ واله هستم ؟ یا که مست ؟
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/11/07 ساعت 10:19 توسط حمیده | 56 نظر
پيام هاي ديگران () |
۱۳۸٦/۱۱/٢۱ - حميده |
لینک به نوشته
انقدر خوب و عزیزی که بهنگام وداع
حیفم آید که تو را دست خدا بسپارم
اگربیایی ! به نمازت خواهم نشست ...سجده ات
خواهم کرد...برقامتت رکوع خواهم کرد...و در فنوتم
چشمانت را خواهم سرود...چندان که خدایان رشک برند
بر این بندگی ... پریشان کن سر زلف سیاهت شانه اش
با من ... سیه زنجیر گیسو بازکن ، دیوانه اش با من ... که
می گوید که مِی نتوان زدن بی جام و پیمانه ؟
شراب از لعل گلگونت بده پیمانه اش با من ... ز سوز
عشق لیلی در جهان مجنون شد افسانه ... تو مجنونم بکن از
عشق خود ، دیوانه اش با من... بگفتم صید کردی مرغ دل ،
نیکو نگه دارش... سر زلفش نشانم داد و گفتا لانه اش با
من ... ز ترک مِی اگر رنجید از من پیر میخانه ... نمودم توبه ،
زین پس رونق میخانه اش با من
آی تو که فریب من و چشمان منی تو که گندم تو که حوا تو که شیطان منی تو که ویران من بی خبر از خود شده ای تو که دیوانه ی دیوانه تر از خود شده ای در نگاه تو که پیوند زد اندوه مرا چه کسی گل شد و لبخند زد اندوه مرا
خنده زد کوچه به دنبال تبسم افتاد باز دنبال جگر گوشه ی مردم افتاد آخرش هم دل دیوانه نفهمید چه شد یک شبه دیوانه چشمان که شد تا غزل هست دل غمزده ات مال من است من به دنبال تو چشم تو به دنبال من است ...
هنوز هم اندیشه ام پر از حضور توست و
خیالم پر از تصویر تو ...هوای دلم طوفانیست...طوفانی
بس سهمگین که مرا چون برگ کاهی به هر سو که
می خواهد می کشاند و بر درو دیوار ویرانه های
حسرت و بی تابی می کوباند...گاهی از خود می پرسم
چرا همه جا تو هستی ؟ چرا همیشه بامنی ؟
چرا نامت همیشه بر لبانم جاری است...نمی دانم دلم
میخواهد ببینمت یا نه ...دلم میخواهد هم کلامت
شوم یا نه .....اصلا دوستت دارم یا نه...فقط می دانم
که این دل دیوانه هنوز اسیر توست... به تو
اندیشیدن و تورا
در خیالم دیدن دیگر برایم عادت شده ....دیگر
تو مهمان همیشگی شبهای تنهایی و بیقراریم شده ای...
وه چه لذت بخش است آرمیدن در آغوش گرم و مهربان تو ...
و چه خواستنی است نوازش سر انگشتان سحر آمیزت...
نازنینم ! من به شدت درگیر حضور
تصویر تو... نگاه مهر بان تو ...کلام زیبای تو ٬
در خیالم هستم ...اصلا می دانی چیست دلم میخواهد
بر گردیم اول
جاده ...اول راه ...انجایی که تو نگاهت ...تفکرت ...
کلامت ...خدایی بود ...پاک پاک...یادش بخیر...راستی
همیشه اینطور است که خیلی زود دیر می شود...
دیــدن روی تو بر دادن جـــــــــــــان می ارزد ۩ لحظه ای پیش تو بودن بــه جهـان می ارز
قامت راستم ار تیـــــــــــــــر نگاهت خم کرد ۩ نبود غم کــــــه به این پشت کمـان می ارزد
گـر چه سـرمایه مرا جان بود اندر ره عشـق ۩ تــو لبت را بگشــــــــــــــا ، دادن آن می ارزد
چه غمی هست اگـــر یکسره در این سـودا ۩ دل کند تا ابدالدهــــــــــــــــر زیـان ، می ارزد
گر کنــــــــــــــد محتسبم کور به جـرم نگهی ۩ به هـمان چشـــــم پر از راز نـهان ، می ارزد
د
+ نوشته شده در یکشنبه
1386/10/2ساعت 1:22 توسط حمیده | 44 نظر
پيام هاي ديگران () |
۱۳۸٦/۱۱/٢۱ - حميده |
لینک به نوشته
چه بی تابانه میخواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری...
بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو
بیا ببین که در این غم چه نا خوشم بی تو
شب از فراق تو می نالم ای پری رخسار
چو روز گردد گویی در آتشم بی تو
دمی تو شربت وصلم نداده ای جانا
همیشه زهر فراقت همی کشم بی تو
اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا
دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی تو
پیام دادم